1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| شبی زال بنشست هنگام خوابهم از رزمزن نامداران خویشهمی گفت هرچند کز پهلوانبباید یکی شاه خسرونژادبه کردار کشتیست کار سپاهاگر داردی طوس و گستهم فرنزیبد بریشان همی تاج و تختکه باشد بدو فرهی ایزدیز تخم فریدون بجستند چندندیدند جز پور طهماسپ زوبشد قارن و موبد و مرزبانیکی مژده بردند نزدیک زوسپهدار دستان و یکسر سپاهچو بشنید زو گفتهی موبدانبیامد به نزدیک ایران سپاهبه شاهی برو آفرین خواند زالکهن بود بر سال هشتاد مردسپه را ز کار بدی باز داشتگرفتن نیارست و بستن کسیهمان بد که تنگی بد اندر جهاننیامد همی ز اسمان هیچ نمدو لشکر بران گونه تا هشت ماهنکردند یکروز جنگی گرانز تنگی چنان شد که چاره نماندسخن رفتشان یک به یک همزبانز هر دو سپه خاست فریاد و غوکه گر بهر ما زین سرای سپنجبیا تا ببخشیم روی زمینسر نامداران تهی شد ز جنگبر آن برنهادند هر دو سخن | | سخن گفت بسیار ز افراسیابوزان پهلوانان و یاران خویشبود بخت بیدار و روشن روانکه دارد گذشته سخنها بیادهمش باد و هم بادبان تخت شاهسپاهست و گردان بسیار مربباید یکی شاه بیداربختبتابد ز دیهیم او بخردییکی شاه زیبای تخت بلندکه زور کیان داشت و فرهنگگوسپاهی ز بامین و ز گرزبانکه تاج فریدون به تو گشت نوترا خواستند ای سزاوار گاههمان گفتهی قارن و بخردانبه سر بر نهاده کیانی کلاهنشست از بر تخت زو پنج سالبداد و به خوبی جهان تازه کردکه با پاک یزدان یکی راز داشتوزان پس ندیدند کشتن بسیشده خشک خاک و گیا را دهانهمی برکشیدند نان با درمبه روی اندر آورده روی سپاهنه روز یلان بود و رزم سرانسپه را همی پود و تاره نماندکه از ماست بر ما بد آسمانفرستاده آمد به نزدیک زونیامد بجز درد و اندوه و رنجسراییم یک با دگر آفرینز تنگی نبد روزگار درنگکه در دل ندارند کین کهن |