1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| به شاهی نشست از برش کیقبادهمه نامداران شدند انجمنچو کشواد و خراد و برزین گوقباد از بزرگان سخن بشنویددگر روز برداشت لشکر ز جایبپوشید رستم سلیح نبردرده بر کشیدند ایرانیانبه یک دست مهراب کابل خدایبه قلب اندرون قارن رزمزنپس پشتشان زال با کیقبادبه پیش اندرون کاویانی درفشز لشکر چو کشتی سراسر زمینسپر در سپر بافته دشت و راغجهان سر به سر گشت دریای قارز نالیدن بوق و بانگ سپاهسبک قارن رزمزن کان بدیدمیان سپاه اندر آمد دلیرگهی سوی چپ و گهی سوی راستبه گرز و به تیغ و سنان درازز کشته زمین کرد مانند کوهشماساس را دید گرد دلیربیامد دمان تا بر او رسیدبزد بر سرش تیغ زهر آبدارنگون اندر آمد شماساس گردچنین است کردار گردون پیرچو رستم بدید آنک قارن چه کردبه پیش پدر شد بپرسید از ویکه افراسیاب آن بد اندیش مردچه پوشد کجا برافرازد درفشمن امروز بند کمرگاه اوی | | همان تاج گوهر به سر برنهادچو دستان و چون قارن رزمزنفشاندند گوهر بران تاج نوپس افراسیاب و سپه را بدیدخروشیدن آمد ز پردهسرایچو پیل ژیان شد که برخاست گردببستند خون ریختن را میاندگر دست گژدهم جنگی به پایابا گرد کشواد لشگر شکنبه یک دست آتش به یک دست بادجهان زو شده سرخ و زرد و بنفشکجا موج خیزد ز دریای چیندرفشیدن تیغها چون چراغبرافروخته شمع ازو صدهزارتو گفتی که خورشید گم کرد راهچو رعد از میان نعرهای برکشیدسپهدار قارن به کردار شیربران گونه از هر سویی کینه خواستهمی کشت از ایشان گو سرفرازشدند آن دلیران ترکان ستوهکه میبر خروشید چون نره شیرسبک تیغ تیز از میان برکشیدبگفتا منم قارن نامدارچو دید او ز قارن چنان دست بردگهی چون کمانست و گاهی چو تیرچهگونه بود ساز ننگ و نبردکه با من جهان پهلوانا بگویکجا جای گیرد به روز نبردکه پیداست تابان درفش بنفشبگیرم کشانش بیارم بروی |