1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| درخت برومند چون شد بلندشود برگ پژمرده و بیخ مستچو از جایگه بگسلد پای خویشمراو را سپارد گل و برگ و باغاگر شاخ بد خیزد از بیخ نیکپدر چون به فرزند ماند جهانگر از بفگند فر و نام پدرکرا گم شود راه آموزگارچنین است رسم سرای کهنچو رسم بدش بازداند کسیچو کاووس بگرفت گاه پدرهمان تخت و هم طوق و هم گوشوارهمان تازی اسپان آگنده یالچنان بد که در گلشن زرنگاریکی تخت زرین بلورینش پایابا پهلوانان ایران به همچو رامشگری دیو زی پردهدارچنین گفت کز شهر مازندراناگر در خورم بندگی شاه رابرفت از بر پرده سالار باربگفتا که رامشگری بر درستبفرمود تا پیش او خواندندبه بربط چو بایست بر ساخت رودکه مازندران شهر ما یاد بادکه در بوستانش همیشه گلستهوا خوشگوار و زمین پرنگارنوازنده بلبل به باغ اندرونهمیشه بیاساید از خفت و خویگلابست گویی به جویش رواندی و بهمن و آذر و فرودین | | گر آید ز گردون برو بر گزندسرش سوی پستی گراید نخستبه شاخ نو آیین دهد جای خویشبهاری به کردار روشن چراغتو با شاخ تندی میاغاز ریککند آشکارا برو بر نهانتو بیگانه خوانش مخوانش پسرسزد گر جفا بیند از روزگارسرش هیچ پیدا نبینی ز بننخواهد که ماند به گیتی بسیمرا او را جهان بنده شد سر به سرهمان تاج زرین زبرجد نگاربه گیتی ندانست کس را همالهمی خورد روزی می خوشگوارنشسته بروبر جهان کدخدایهمی رای زد شاه بر بیش و کمبیامد که خواهد بر شاه باریکی خوشنوازم ز رامشگرانگشاید بر تخت او راه راخرامان بیامد بر شهریارابا بربط و نغز رامشگرستبر رود سازانش بنشاندندبرآورد مازندرانی سرودهمیشه بر و بومش آباد بادبه کوه اندرون لاله و سنبلستنه گرم و نه سرد و همیشه بهارگرازنده آهو به راغ اندرونهمه ساله هرجای رنگست و بویهمی شاد گردد ز بویش روانهمیشه پر از لاله بینی زمین |