پادشاهی کی​کاووس و رفتن او به مازندران  [صفحه 20]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
سراپای اولاد بر هم ببستبرآهیخت جنگی نهنگ از نیاممیان سپاه اندر آمد چو گردناستاد کس پیش او در به جنگرهش باز دادند و بگریختندوزان جایگه سوی دیو سپیدبه کردار دوزخ یکی غار دیدزمانی همی بود در چنگ تیغازان تیرگی جای دیده ندیدچو مژگان بمالید و دیده بشستبه تاریکی اندر یکی کوه دیدبه رنگ شبه روی و چون شیر مویسوی رستم آمد چو کوهی سیاهازو شد دل پیلتن پرنهیببرآشفت برسان پیل ژیانز نیروی رستم ز بالای اویبریده برآویخت با او به همهمی پوست کند این از آن آن ازینبه دل گفت رستم گر امروز جانهمیدون به دل گفت دیو سپیدگر ایدونک از چنگ این اژدهانه کهتر نه برتر منش مهترانهمی گفت ازین گونه دیو سپیدتهمتن به نیروی جان​آفرینبزد دست و برداشتش نره شیرفرو برد خنجر دلش بردریدهمه غار یکسر پر از کشته بودبیامد ز اولاد بگشاد بندبه اولاد داد آن کشیده جگربدو گفت اولاد کای نره شیربه خم کمند آنگهی برنشستبغرید چون رعد و برگفت نامسران را سر از تن همی دور کردنجستند با او یکی نام و ننگبه آورد با او نیاویختندبیامد به کردار تابنده شیدتن دیو از تیرگی ناپدیدنبد جای دیدار و راه گریغزمانی بران جایگه آرمیددران جای تاریک لختی بجستسراسر شده غار ازو ناپدیدجهان پر ز پهنای و بالای اویاز آهنش ساعد ز آهن کلاهبترسید کامد به تنگی نشیبیکی تیغ تیزش بزد بر میانبینداخت یک ران و یک پای اویچو پیل سرافراز و شیر دژمهمی گل شد از خون سراسر زمینبماند به من زنده​ام جاودانکه از جان شیرین شدم ناامیدبریده پی و پوست یابم رهانبینند نیزم به مازندرانهمی داد دل را بدینسان نویدبکوشید بسیار با درد و کینبه گردن برآورد و افگند زیرجگرش از تن تیره بیرون کشیدجهان همچو دریای خون گشته بودبه فتراک بربست پیچان کمندسوی شاه کاووس بنهاد سرجهانی به تیغ آوریدی به زیر
پیشین  1  16  17  18  19  20  21  22  23  24  31  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search