1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| ازان پس چنین کرد کاووس رایاز ایران بشد تا به توران و چینز مکران شد آراسته تا زرهپذیرفت هر مهتری باژ و ساوچنین هم گرازان به بربر شدندشه بربرستان بیاراست جنگسپاهی بیامد ز بربر به رزمهوا گفتی از نیزه چون بیشه گشتز گرد سپه پیل شد ناپدیدبه زخم اندر آمد همی فوج فوجچو گودرز گیتی بران گونه دیدبزد اسپ با نامداران هزاربرآویخت و بدرید قلب سپاهتو گفتی ز بربر سواری نماندبه شهر اندرون هرکه بد سالخوردهمه پیش کاووس شاه آمدندکه ما شاه را چاکر و بندهایمبه جای درم زر و گوهر دهیمببخشود کاووس و بنواختشانوزان جایگه بانگ سنج و درایچو آمد بر شهر مکران گذرچو آگاهی آمد بریشان ز شاهپذیره شدندش همه مهترانچو فرمان گزیدند بگرفت راهسپه ره سوی زابلستان کشیدببد شاه یک ماه در نیمروزبرین برنیامد بسی روزگارکس از آزمایش نیابد جوازچو شد کار گیتی بران راستییکی با گهر مرد با گنج و نام | | که در پادشاهی بجنبد ز جایگذر کرد ازان پس به مکران زمینمیانها ندید ایچ رنج از گرهنکرد آزمون گاو با شیر تاوجهانجوی با تخت و افسر شدندزمانه دگرگونهتر شد به رنگکه برخاست از لشکر شاه بزمخور از گرد اسپان پراندیشه گشتکس از خاک دست و عنان را ندیدبران سان که برخیزد از آب موجعمود گران از میان برکشیدابا نیزه و تیر جوشن گذاردمان از پس اندر همی رفت شاهبه گرد اندرون نیزهداری نماندچو برگشته دیدند باد نبردجگرخسته و پرگناه آمدندهمه باژ را گردن افگندهایمسپاسی ز گنجور بر سر نهیمیکی راه و آیین نو ساختشانبرآمد ابا نالهی کرهنایسوی کوه قاف آمد و باخترنیایشکنان برگرفتند راهبه سر برنهادند باژ گرانبیآزار رفتند شاه و سپاهبه مهمانی پور دستان کشیدگهی رود و می خواست گه باز و یوزکه بر گوشهی گلستان رست خارنشیب آیدش چون شود بر فرازپدید آمد از تازیان کاستیدرفشی برافراخت از مصر و شام |