1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| به پالیز چون برکشد سرو شاخبه بالای او شاد باشد درختسزد گر گمانی برد بر سه چیزهنر با نژادست و با گوهر استهنر کی بود تا نباشد گهرگهر آنک از فر یزدان بودنژاد آنک باشد ز تخم پدرهنر گر بیاموزی از هر کسیازین هر سه گوهر بود مایهدارچو هر سه بیابی خرد بایدتچو این چار با یک تن آید بهممگر مرگ کز مرگ خود چاره نیستجهانجوی از این چار بد بینیازسخن راند گویا بدین داستانکنون بازگردم بآغاز کارچو تاج بزرگی بسر برنهادبه هر جای ویرانی آباد کرداز ابر بهاران ببارید نمجهان گشت پر سبزه و رود آبزمین چون بهشتی شد آراستهچو جم و فریدون بیاراست گاهجهان شد پر از خوبی و ایمنیفرستادگان آمد از هر سویپس آگاهی آمد سوی نیمروزکه خسرو ز توران به ایران رسیدبیاراست رستم به دیدار شاهابا زال، سام نریمان بهمسپاهی که شد دشت چون آبنوسسوی شهر ایران گرفتند راهبه پیش اندرون زال با انجمن | | سر شاخ سبزش برآید ز کاخچو بیندش بینادل و نیکبختکزین سه گذشتی چه چیزست نیزسه چیزست و هر سه بهبنداندرستنژاده بسی دیدهای بیهنرنیازد به بد دست و بد نشنودسزد کاید از تخم پاکیزه بربکوشی و پیچی ز رنجش بسیکه زیبا بود خلعت کردگارشناسندهی نیک و بد بایدتبراساید از آز وز رنج و غموزین بدتر از بخت پتیاره نیستهمش بخت سازنده بود از فرازدگر گوید از گفتهی باستانکه چون بود کردار آن شهریارازو شاد شد تاج و او نیز شاددل غمگنان از غم آزاد کردز روی زمین زنگ بزدود غمسر غمگنان اندر آمد به خوابز داد و ز بخشش پر از خواستهز داد و ز بخشش نیاسود شاهز بد بسته شد دست اهریمنیز هر نامداری و هر پهلویبنزد سپهدار گیتیفروزنشست از بر تخت کو را سزیدببیند که تا هست زیبای گاهبزرگان کابل همه بیش و کمبدرید هر گوش ز اوای کوسزواره فرامرز و پیل و سپاهدرفش بنفش از پس پیلتن |