گفتار اندر داستان فرود سیاوش  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
جهانجوی چون شد سرافراز و گردسرشک اندر آید بمژگان ز رشککسی کز نژاد بزرگان بودچو بی​کام دل بنده باید بدنسپهبد چو خواند ورا دوستدارگرش زآرزو بازدارد سپهرورا هیچ خوبی نخواهد به دلو دیگر کش از بن نباشد خردچو این داستان سربسر بشنویچو خورشید بنمود بالای خویشبزیر اندر آورد برج برهتبیره برآمد ز درگاه طوسز کشور برآمد سراسر خروشاز آواز اسپان و گرد سپاهز چاک سلیح و ز آوای پیلهوا سرخ و زرد و کبود و بنفشبگردش سواران گودرزیانسپهدار با افسر و گرز و نایبشد طوس با کاویانی درفشیکی پیل پیکر درفش از برشبزرگان که با طوق و افسر بدندبرفتند یکسر چو کوهی سیاهبفرمود تا نامداران گردچو لشکر همه نزد شاه آمدندبدیشان چنین گفت بیدار شاهبپایست با اختر کاویانبدو داد مهری به پیش سپاهبفرمان او بود باید همهبدو گفت مگذر ز پیمان مننیازرد باید کسی را براهسپه را بدشمن نشاید سپردسرشکی که درمان نداند پزشکبه بیشی بماند سترگ آن بودبکام کسی داستانها زدننباشد خرد با دلش سازگارهمان آفرینش نخواند بمهرشود آرزوهای او دلگسلخردمندش از مردمان نشمردببینی سر مایه​ی بدخوینشست از بر تند بالای خویشچنین تا زمین زرد شد یکسرههمان ناله​ی بوق و آوای کوسزمین پرخروش و هوا پر ز جوشبشد قیرگون روی خورشید و ماهتو گفتی بیاگند گیتی به نیلز تابیدن کاویانی درفشمیان اندرون اختر کاویانبیامد ز بالای پرده​سرایبپای اندرون کرده زرینه کفشبابر اندر آورده تابان سرشجهانجوی وز تخم نوذر بدندگرازان و تازان بنزدیک شاهز لشکر سپهبد سوی شاه برددمان با درفش و کلاه آمدندکه طوس سپهبد به پیش سپاهبفرمان او بست باید میانکه سالار اویست و جوینده راهکجا بندها زو گشاید همهنگه​دار آیین و فرمان منچنینست آیین تخت و کلاه
1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  43  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search