داستان کاموس کشانی  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بنام خداوند خورشید و ماهخداوند هستی و هم راستیخداوند بهرام و کیوان و شیدستودن مر او را ندانم همیازو گشت پیدا مکان و زمانز گردنده خورشید تا تیره خاکبهستی یزدان گواهی دهندز هرچ آفریدست او بی​نیازز دستور و گنجور و از تاج و تختهمه بی​نیازست و ما بنده​ایمشب و روز و گردان سپهر آفریدجز او را مدان کردگار بلندشگفتی بگیتی ز رستم بس استسر مایه​ی مردی و جنگ ازوستبخشکی چو پیل و بدریا نهنگکنون رزم کاموس پیش آوریمچو لشکر بیامد براه چرمهمی یاد کردند رزم فرودهمه دل پر از درد و از بیم شاهچنان شرمگین نزد شاه آمدندبرادرش را کشته بر بی​گناههمه یکسره دست کرده بکشبدیشان نگه کرد خسرو بخشمبیزدان چنین گفت کای دادگرهمی شرم دارم من از تو کنونوگرنه بفرمودمی تا هزارتن طوس را دار بودی نشستز کین پدر بودم اندر خروشکنون کینه نو شد ز کین فرودبگفتم که سوی کلات و چرمکه دل را بنامش خرد داد راهنخواهد ز تو کژی و کاستیازویم نوید و بدویم امیداز اندیشه جان برفشانم همیپی مور بر هستی او نشاندگر باد و آتش همان آب پاکروان ترا آشنایی دهندتو در پادشاهیش گردن فرازز کمی و بیشی و از ناز و بختبفرمان و رایش سرافگنده​ایمخور و خواب و تندی و مهر آفریدکزو شادمانی و زو مستمندکزو داستان بر دل هرکس استخردمندی و دانش و سنگ ازوستخردمند و بینادل و مرد سنگز دفتر بگفتار خویش آوریمکلات از بر و زیر آب میمپشیمانی و درد و تیمار بوددو دیده پر از خون و تن پر گناهجگر خسته و پر گناه آمدندبدشمن سپرده نگین و کلاهبرفتند پیشش پرستار فشدلش پر ز درد و پر از خون دو چشمتو دادی مرا هوش و رای و هنرتو آگه​تری بی​شک از چند و چونزدندی بمیدان پیکار دارهرانکس که با او میان را ببستدلش داشتم پر غم و درد و جوشسر طوس نوذر بباید درودمرو گر فشانند بر سر درم
1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  50  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search