داستان خاقان چین  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
کنون ای خردمند روشن​روانکه اویست بر نیک و بد رهنمایهمی بگذرد بر تو ایام توچو باشی بدین گفته همداستانازان پس خبر شد بخاقان چینکشانی و شگنی و گردان بلخهمه یک بدیگر نهادند رویچه مردست و این مرد را نام چیستچنین گفت هومان به پیران شیردلیران ما چون فرازند چنگبگیتی چنو نامداری نبودچو کاموس گو را بخم کمندسزد گر سر پیل را روز کینسپه سربسر پیش خاقان شدندکه آغاز و فرجام این رزمگاهکنون چاره​ی کار ما بازجویبلشکر نگه کن ز کارآگهانببیند که این شیر دل مرد کیستاز آن پس همه تن بکشتن دهیمبپیران چنین گفت خاقان چینکه تا کیست زان لشکر پرگزندابا آنک از مرگ خود چاره نیستز مادر همه مرگ را زاده​ایمکس از گردش آسمان نگذردشما دل مدارید ازو مستمندمرا نرا که کاموس ازو شد هلاکهمه شهر ایران کنم رود آبز لشکر بسی نامور گرد کردچنین گفت کین مرد جنگی بتیرنگه کرد باید که جایش کجاستبجز نام یزدان مگردان زبانوزویست گردون گردان بجایسرایی جزین باشد آرام توکه دهقان همی گوید از باستانکه شد کشته کاموس بر دشت کینز کاموس​شان تیره شد روز و تلخکه این پرهنر مرد پرخاشجویهمآورد او در جهان مرد کیستکه امروز شد جانم از رزم سیرکه شد کشته کاموس جنگی بجنگوزو پیلتن تر سواری نبودبآوردگه بر توان کرد بندبگیرد برآرد زند بر زمینز کاموس با درد و گریان شدندشنیدی و دیدی بنزد سپاهبتنها تن خویش و کس را مگویکسی کو سخن باز جوید نهانوزین لشکر او را هم آورد کیستبآوردگه بر سر و تن نهیمکه خود درد ازینست و تیمار ازینکجا پیل گیرد بخم کمندره خواهش و پرسش و یاره نیستبناکام گردن بدو داده​ایموگر بر زمین پیل را بشکردکجا کشته شد زیر خم کمندببند کمند اندر آرم بخاکبکام دل خسرو افراسیابز خنجرگزاران و مردان مردسوار کمندافگن و گردگیربگرد چپ لشکر و دست راست
1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  48  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search