داستان اکوان دیو  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
تو بر کردگار روان و خردببین ای خردمند روشن​روانهمه دانش ما به بیچارگیستتو خستو شو آنرا که هست و یکیستابا فلسفه​دان بسیار گویترا هرچ بر چشم سر بگذردسخن هرچ بایست توحید نیستتو گر سخته​ای شو سخن سخته​گویبیک دم زدن رستی از جان و تنهمی بگذرد بر تو ایام تونخست از جهان آفرین یاد کنکزویست گردون گردان بپایجهان پر شگفتست چون بنگریکه جانت شگفتست و تن هم شگفتدگر آنک این گرد گردان سپهرنباشی بدین گفته همداستانخردمند کین داستان بشنودولیکن چو معنیش یادآوریتو بشنو ز گفتار دهقان پیرسخنگوی دهقان چنین کرد یادبیاراست گلشن بسان بهارچو گودرز و چون رستم و گستهمچو گیو و چو رهام کار آزمایچو از روز یک ساعت اندر گذشتکه گوری پدید آمد اندر گلههمان رنگ خورشید دارد درستیکی برکشیده خط از یال اویسمندی بزرگست گویی بجاییکی نره شیرست گویی دژمبدانست خسرو که آن نیست گورستایش گزین تا چه اندر خوردکه چون باید او را ستودن توانبه بیچارگان بر بباید گریستروان و خرد را جزین راه نیستبپویم براهی که گویی مپوینگنجد همی در دلت با خردبنا گفتن و گفتن او یکیستنیاید به بن هرگز این گفت و گویهمی بس بزرگ آیدت خویشتنسرای جز این باشد آرام توپرستش برین یاد بنیاد کنهم اویست بر نیک و بد رهنمایندارد کسی آلت داورینخست از خود اندازه باید گرفتهمی نو نمایدت هر روز چهرکه دهقان همی گوید از باستانبدانش گراید بدین نگرودشود رام و کوته کند داوریگر ایدونک باشد سخن دلپذیرکه یک روز کیخسرو از بامدادبزرگان نشستند با شهریارچو برزین گرشاسپ از تخم جمچو گرگین و خراد فرخنده رایبیامد بدرگاه چوپان ز دشتچو شیری که از بند گردد یلهسپهرش بزر آب گویی بشستز مشک سیه تا بدنبال اویورا چار گرزست آن دست و پایهمی بفگند یال اسپان ز همکه برنگذرد گور ز اسپی بزور
1  2  3  4  5  6  7  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search