1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| شبی چون شبه روی شسته بقیردگرگونه آرایشی کرد ماهشده تیره اندر سرای درنگز تاجش سه بهره شده لاژوردسپاه شب تیره بر دشت و راغنموده ز هر سو بچشم اهرمنچو پولاد زنگار خورده سپهرهرآنگه که برزد یکی باد سردچنان گشت باغ و لب جویبارفرو ماند گردون گردان بجایسپهر اند آن چادر قیرگونجهان از دل خویشتن پر هراسنه آوای مرغ و نه هرای ددنبد هیچ پیدا نشیب از فرازبدان تنگی اندر بجستم ز جایخروشیدم و خواستم زو چراغمرا گفت شمعت چباید همیبدو گفتم ای بت نیم مرد خواببنه پیشم و بزم را ساز کنبیاورد شمع و بیامد بباغمی آورد و نار و ترنج و بهیمرا گفت برخیز و دل شاددارنگر تا که دل را نداری تباهجهان چون گذاری همی بگذردگهی می گسارید و گه چنگ ساختدلم بر همه کام پیروز کردبدان سرو بن گفتم ای ماهرویکه دل گیرد از مهر او فر و مهرمرا مهربان یار بشنو چگفتبپیمای می تا یکی داستان | | نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیربسیچ گذر کرد بر پیشگاهمیان کرده باریک و دل کرده تنگسپرده هوا را بزنگار و گردیکی فرش گسترده از پرزاغچو مار سیه باز کرده دهنتو گفتی بقیر اندر اندود چهرچو زنگی برانگیخت ز انگشت گردکجا موج خیزد ز دریای قارشده سست خورشید را دست و پایتو گفتی شدستی بخواب اندرونجرس برکشیده نگهبان پاسزمانه زبان بسته از نیک و بددلم تنگ شد زان شب دیریازیکی مهربان بودم اندر سرایبرفت آن بت مهربانم ز باغشب تیره خوبت بباید همییکی شمع پیش آر چون آفتاببچنگ ار چنگ و می آغاز کنبرافروخت رخشنده شمع و چراغزدوده یکی جام شاهنشهیروان را ز درد و غم آزاد دارز اندیشه و داد فریاد خواهخردمند مردم چرا غم خوردتو گفتی که هاروت نیرنگ ساختکه بر من شب تیره نوروز کردیکی داستان امشبم بازگونیبدو اندرون خیره ماند سپهرازان پس که با کام گشتیم جفتبگویمت از گفتهی باستان |