داستان دوازده رخ  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
جهان چون بزاری برآید همیچو بستی کمر بر در راه آزبیک روی جستن بلندی سزاستو دیگر که گیتی ندارد درنگپرستنده آز و جویای کینچو سرو سهی گوژ گردد بباغکند برگ پژمرده و بیخ سستبروید ز خاک و شود باز خاکسر مایه​ی مرد سنگ و خرددر دانش و آنگهی راستیاگر خود بمانی بگیتی درازیکی ژرف دریاست بن ناپدیداگر چند یابی فزون بایدتسه چیزت بباید کزان چاره نیستخوری گر بپوشی و گر گستریچو زین سه گذشتی همه رنج و آزچو دانی که بر تو نماند جهانبخور آنچ داری و بیشی مجویدل شاه ترکان چنان کم شنودازان پس که برگشت زان رزمگاهبشد تازیان تا بخلخ رسیدبکاخ اندر آمد پرآزار دلچو پیران و گرسیوز رهنمونبرایشان همه داستان برگشادکه تا برنهادم بشاهی کلاهمرا بود بر مهتران دسترسز هنگام رزم منوچهر بازشبیخون کند تا در خان مندلاور شد آن مردم نادلیربرین کینه گر کار سازیم زودبدو نیک روزی سرآید همیشود کار گیتیت یکسر درازاگر در میان دم اژدهاستسرای سپنجی چه پهن و چه تنگبگیتی ز کس نشنود آفرینبدو بر شود تیره روشن چراغسرش سوی پستی گراید نخستهمه جای ترسست و تیمار و باکز گیتی بی​آزاری اندر خوردگرین دو نیابی روان کاستیز رنج تن آید برفتن نیازدر گنج رازش ندارد کلیدهمان خورده یک روز بگزایدتوزو بر سرت نیز پیغاره نیستسزد گرد بدیگر سخن ننگریچه در آز پیچی چه اندر نیازچه پیچی تو زان جای نوشین روانکه از آز کاهد همی آبرویهمیشه برنج از پی آز بودکه رستم برو کرد گیتی سیاهبننگ از کیان شد سرش ناپدیدابا کاردانان هشیاردلقراخان و چون شیده و گرسیونگذشته سخنها همه کرد یادمرا گشت خورشید و تابنده ماهعنان مرا برنتابید کسنبد دست ایران بتوران درازاز ایران بیازند بر جان منگوزن اندر آمد ببالین شیروگرنه برآرند زین مرز دود
1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  84  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search