1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| چو لهراسپ بنشست بر تخت دادجهان آفرین را ستایش گرفتچنین گفت کز داور داد و پاکنگارندهی چرخ گردنده اوستچو دریا و کوه و زمین آفریدیکی تیز گردان و دیگر بجایچو موی از بر گوی و ما در میانتو شادان دل و مرگ چنگال تیزز آز و فزونی به یکسو شویمازین تاج شاهی و تخت بلندمگر بهرهمان زین سرای سپنجمن از پند کیخسرو افزون کنمبسازید و از داد باشید شادمهان جهان آفرین خواندندگرانمایه لهراسپ آرام یافتاز آن پس فرستاد کسها به رومز هر مرز هرکس که دانا بدندز هر کشوری بر گرفتند راهز دانش چشیدند هر شور و تلخیکی شارسانی برآورد شاهبه هر برزنی جشنگاهی سدهیکی آذری ساخت برزین به نامدو فرزند بودش به کردار ماهیکی نام گشتاسپ و دیگر زریرگذشته به هر دانشی از پدردو شاه سرافراز و دو نیکپیبدیشان بدی جان لهراسپ شادکه گشتاسپ را سر پر از باد بودچنین تا برآمد برین روزگارچنان بد که در پارس یک روز تخت | | به شاهنشهی تاج بر سر نهادنیایش ورا در فزایش گرفتپر امید باشید و با ترس و باکفرایندهی فره بنده اوستبلند آسمان از برش برکشیدبه جنبش ندادش نگارنده پایبه رنج تن و آز و سود و زیاننشسته چو شیر ژیان پرستیزبه نادانی خویش خستو شویمنجوییم جز داد و آرام و پندنیاید همی کین و نفرین و رنجز دل کینه و آز بیرون کنمتن آسان و از کین مگیرید یادورا شهریار زمین خواندندخرد مایه و کام پدرام یافتبه هند و به چین و به آباد بومبه پیمانش اندر توانا بدندبرفتند پویان به نزدیک شاهببودند با کام چندی به بلخپر از برزن و کوی و بازارگاههمهگرد بر گردش آتشکدهکه با فرخی بود و با برز و کامسزاوار شاهی و تخت و کلاهکه زیر آوریدی سر نره شیرز لشکر به مردی برآورده سرنبیرهی جهاندار کاوس کیوزیشان نکردی ز گشتاسپ یادوزان کار لهراسپ ناشاد بودپر از درد گشتاسپ از شهریارنهادند زیر گلافشان درخت |