داستان هفتخوان اسفندیار  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
کنون زین سپس هفتخوان آورماگر بخت یکباره یاری کندبگویم به تایید محمود شاهکه شاه جهان جاودان زنده بادچو خورشید بر چرخ بنمود چهربه برج حمل تاج بر سر نهادپر از غلغل و رعد شد کوهسارز لاله فریب و ز نرگس نهیبپر آتش دل ابر و پر آب چشمچو آتش نماید بپالاید آبچو بیدار گردی جهان را ببینچو رخشنده گردد جهان ز آفتاببخندد بدو گوید ای شوخ چشمنخندد زمین تا نگرید هواکه باران او در بهاران بودبه خورشید ماند همی دست شاهاگر گنج پیش آید از خاک خشکندارد همی روشناییش بازکف شاه ابوالقاسم آن پادشادریغش نیاید ز بخشیدن ایچچو جنگ آیدش پیش جنگ آوردبدان کس که گردن نهد گنج خویشجهان را جهاندار محمود بادز رویین دژ اکنون جهاندیده پیرسخن گوی دهقان چو بنهاد خوانز رویین دژ و کار اسفندیارچنین گفت کو چون بیامد به بلخهمی راند تا پیشش آمد دو راهبفرمود تا خوان بیاراستندبرفتند گردان لشکر همهسخنهای نغز و جوان آورمبرو طبع من کامگاری کندبدان فر و آن خسروانی کلاهبزرگان گیتی ورا بنده بادبیاراست روی زمین را به مهرازو خاور و باختر گشت شادپر از نرگس و لاله شد جویبارز سنبل عتاب و ز گلنار زیبخروش مغانی و پرتاب خشمز آواز او سر برآید ز خوابکه دیباست گر نقش مانی به چینرخ نرگس و لاله بینی پر آببه عشق تو گریان نه از درد و خشمهوا را نخوانم کف پادشانه چون همت شهریاران بودچو اندر حمل برفرازد کلاهوگر آب دریا و گر در و مشکز درویش وز شاه گردن فرازچنین است با پاک و ناپارسانه آرام گیرد به روز بسیچسر شهریاران به چنگ آوردببخشد نیندیشد از رنج خویشازو بخشش و داد موجود بادنگر تا چه گوید ازو یاد گیریکی داستان راند از هفتخوانز راه و ز آموزش گرگسارزبان و روان پر ز گفتار تلخسراپرده و خیمه زد با سپاهمی و رود و رامشگران خواستندنشستند بر خوان شاه رمه
1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  29  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search