1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| کنون خورد باید می خوشگوارهوا پر خروش و زمین پر ز جوشدرم دارد و نقل و جام نبیدمرا نیست فرخ مر آن را که هستهمه بوستان زیر برگ گلستبه پالیز بلبل بنالد همیچو از ابر بینم همی باد و نمشب تیره بلبل نخسپد همیبخندد همی بلبل از هر دوانندانم که عاشق گل آمد گر ابربدرد همی باد پیراهنشبه عشق هوا بر زمین شد گواکه داند که بلبل چه گوید همینگه کن سحرگاه تا بشنویهمی نالد از مرگ اسفندیارچو آواز رستم شب تیره ابرز بلبل شنیدم یکی داستانکه چون مست باز آمد اسفندیارکتایون قیصر که بد مادرشچو از خواب بیدار شد تیره شبچنین گفت با مادر اسفندیارمرا گفت چون کین لهراسپ شاههمان خواهران را بیاری ز بندجهان از بدان پاک بیخو کنیهمه پادشاهی و لشکر تراستکنون چون برآرد سپهر آفتاببگویم پدر را سخنها که گفتوگر هیچ تاب اندر آرد به چهرکه بیکام او تاج بر سر نهمترا بانوی شهر ایران کنم | | که میبوی مشک آید از جویبارخنک آنک دل شاد دارد به نوشسر گوسفندی تواند بریدببخشای بر مردم تنگدستهمه کوه پرلاله و سنبلستگل از نالهی او ببالد همیندانم که نرگس چرا شد دژمگل از باد و باران بجنبد همیچو بر گل نشیند گشاید زبانچو از ابر بینم خروش هژبردرفشان شود آتش اندر تنشبه نزدیک خورشید فرمانروابه زیر گل اندر چه موید همیز بلبل سخن گفتنی پهلویندارد بجز ناله زو یادگاربدرد دل و گوش غران هژبرکه برخواند از گفتهی باستاندژم گشته از خانهی شهریارگرفته شب و روز اندر برشیکی جام می خواست و بگشاد لبکه با من همی بد کند شهریاربخواهی به مردی ز ارجاسپ شاهکنی نام ما را به گیتی بلندبکوشی و آرایشی نو کنیهمان گنج با تخت و افسر تراستسر شاه بیدار گردد ز خوابندارد ز من راستیها نهفتبه یزدان که بر پای دارد سپهرهمه کشور ایرانیان را دهمبه زور و به دل جنگ شیران کنم |