1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| کجا هوش ضحاک بر دست تستز تخم کیان ما دو پوشیده پاکهمی جفتمان خواند او جفت مارفریدون چنین پاسخ آورد بازببرم پی اژدها را ز خاکبباید شما را کنون گفت راستبرو خوب رویان گشادند رازبگفتند کاو سوی هندوستانببرد سر بیگناهان هزارکجا گفته بودش یکی پیشبینکه آید که گیرد سر تخت تودلش زان زده فال پر آتشستهمی خون دام و دد و مرد و زنمگر کاو سرو تن بشوید به خونهمان نیز از آن مارها بر دو کفتازین کشور آید به دیگر شودبیامد کنون گاه بازآمدنشگشاد آن نگار جگر خسته رازچوکشور ز ضحاک بودی تهیکه او داشتی گنج و تخت و سرایورا کندرو خواندندی بنامبه کاخ اندر آمد دوان کند رونشسته به آرام در پیشگاهز یک دست سرو سهی شهرنازهمه شهر یکسر پر از لشکرشنه آسیمه گشت و نه پرسید رازبرو آفرین کرد کای شهریارخجسته نشست تو با فرهیجهان هفت کشور ترا بنده بادفریدونش فرمود تا رفت پیش | | گشاد جهان بر کمربست تستشده رام با او ز بیم هلاکچگونه توان بودن ای شهریارکه گر چرخ دادم دهد از فرازبشویم جهان را ز ناپاک پاککه آن بیبها اژدهافش کجاستمگر که اژدها را سرآید به گازبشد تا کند بند جادوستانهراسان شدست از بد روزگارکه پردختگی گردد از تو زمینچگونه فرو پژمرد بخت توهمه زندگانی برو ناخوشستبریزد کند در یکی آبدنشود فال اخترشناسان نگونبه رنج درازست مانده شگفتز رنج دو مار سیه نغنودکه جایی نباید فراوان بدنشنهاده بدو گوش گردنفرازیکی مایه ور بد بسان رهیشگفتی به دل سوزگی کدخدایبه کندی زدی پیش بیداد گامدر ایوان یکی تاجور دید نوچو سرو بلند از برش گرد ماهبه دست دگر ماهروی ار نوازکمربستگان صف زده بر درشنیایش کنان رفت و بردش نمازهمیشه بزی تا بود روزگارکه هستی سزاوار شاهنشهیسرت برتر از ابر بارنده بادبکرد آشکارا همه راز خویش |