1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| چو بهمن به تخت نیا بر نشستسپه را درم داد و دینار دادیکی انجمن ساخت از بخردانچنین گفت کز کار اسفندیارهمه یاد دارید پیر و جوانکه رستم گه زندگانی چه کردفرامرز جز کین ما در جهانسرم پر ز دردست و دل پر ز خوندو جنگی چو نوشآذر و مهرنوشچو اسفندیاری که اندر جهانبه زابلستان زان نشان کشته شدهمانا که بر خون اسفندیارهم از خون آن نامداران ماهر آنکس که او باشد از آب پاکبه کردار شاه آفریدون بودکه ضحاک را از پی خون جممنوچهر با سلم و تور سترگبه چین رفت و کین نیا بازخواستچو کیخسرو آمد از افراسیابپدرم آمد و کین لهراسپ خواستفرامرز کز بهر خون پدربه کابل شد و کین رستم بخواستزمین را ز خون بازنشناختندبه کینه سزاوارتر کس منماگر بشمری در جهان نامدارچه بیند و این را چه پاسخ دهیدچو بشنید گفتار بهمن سپاهبه آواز گفتند ما بندهایمز کار گذشته تو داناتریبه گیتی همان کن که کام آیدت | | کمر با میان بست و بگشاد دستهمان کشور و مرز بسیار دادبزرگان و کار آزموه ردانز نیک و بد گردش روزگارهرانکس که هستید روشنروانهمان زال افسونگر آن پیرمردنجوید همی آشکار و نهانجز از کین ندارم به مغز اندرونکه از درد ایشان برآمد خروشبدو تازه بد روزگار مهانز دردش دد و دام سرگشته شدبه زاری بگرید به ایوان نگارجوانان و جنگی سواران مانیارد سر گوهر اندر مغاکچو خونین بباشد همایون بودز نامآوران جهان کرد کمبیاورد ز آمل سپاهی بزرگمرا همچنان داستانست راستز خون کرد گیتی چو دریای آبز کشته زمین کرد با کوه راستبه خورشید تابان برآورد سرهمه بوم و بر کرد با خاک راستهمی باره بر کشتگان تاختندکه بر شیر درنده اسپ افگنمسواری نبینی چو اسفندیاربکوشید تا رای فرخ نهیدهرانکس که بد شاه را نیکخواههمه دل به مهر تو آگندهایمز مردان جنگی تواناتریوگر زان سخن فر و نام آیدت |