پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
به بیماری اندر بمرد اردشیرهمای آمد و تاج بر سر نهادسپه را همه سربسر بار دادبه رای و به داد از پدر برگذشتنخستین که دیهیم بر سر نهادکه این تاج و این تخت فرخنده بادهمه نیکویی باد کردار ماتوانگر کنیم آنک درویش بودمهان جهان را که دارند گنجچو هنگام زادنش آمد فرازهمی تخت شاهی پسند آمدشنهانی پسر زاد و با کس نگفتبیاورد آزاده​تن دایه رانهانی بدو داد فرزند راکسی کو ز فرزند او نام بردهمان تاج شاهی به سر بر نهادز دشمن بهر سو که بد مهتریز چیزی که رفتی به گرد جهانبه گیتی بجز داد و نیکی نخواستجهانی شده ایمن از داد اوبدین سان همی بود تا هشت ماهبفرمود تا درگری پاک​مغزیکی خرد صندوق از چوب خشکدرون نرم کرده به دیبای رومبه زیر اندرش بستر خواب کردبسی زر سرخ اندرو ریختهببستند بس گوهر شاهواربدانگه که شد کودک از خواب مستنهادش به صندوق در نرم نرمسر تنگ تابوت کردند خشکهمی بود بی​کار تاج و سریریکی راه و آیین دیگر نهاددر گنج بگشاد و دینار دادهمی گیتی از دادش آباد گشتجهان را به داد و دهش مژده داددل بدسگالان ما کنده بادمبیناد کس رنج و تیمار مانیازش به رنج تن خویش بودنداریم زان نیکویها به رنجز شهر و ز لشکر همی داشت رازجهان داشتن سودمند آمدشهمی داشت آن نیکویی در نهفتیکی پاک پرشرم و بامایه راچنان شاه شاخ برومند راچنین گفت کان پاک​زاده بمردهمی بود بر تخت پیروز و شادفرستاد بر هر سوی لشکرینبودی بد و نیک ازو در نهانجهان را سراسر همی داشت راستبه کشور نبودی بجز یاد اوپسر گشت ماننده​ی رفته شاهیکی تخته جست از در کار نغزبکردند و برزد برو قیر و مشکبراندوده بیرون او مشک و موممیانش پر از در خوشاب کردعقیق و زبرجد برآمیختهبه بازوی آن کودک شیرخوارخروشان بشد دایه​ی چرب دستبه چینی پرندش بپوشید گرمبه دبق و به عنبر به قیر و به مشک
1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search