1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| کنون آفرین جهانآفرینابوالقاسم آن شاه خورشید چهرنجوید جز از خوبی و راستیجهان روشن از تاج محمود بادهمیشه جوان تا جوانی بودچه گفت آن سراینده دهقان پیروزان نامداران پاکیزهرایچو دارا به تخت مهی برنشستچنین گفت با موبدان و ردانکه گیتی نجستم به رنج و به دادشگفتیتر از کار من در جهانندانیم جز داد پاداش ایننباید که پیچد کس از رنج مازمانه ز داد من آباد بادازان پس ز هندوستان و ز رومبرفتند با هدیه و با نثارچنان بد که روزی ز بهر گلهز پستی برآمد به کوهی رسیدبفرمود کز روم و وز هندوانبجویند زان آب دریا دریچو بگشاد داننده از آب بندچو دیوار شهر اندرآورد گردیکی آتش افروخت از تیغ کوهز هر پیشهیی کارگر خواستندبه هر سو فرستاد بیمر سپاهجهان از بداندیش بیبیم کردچنان بد که از تازیان صدهزاربرفتند و سالار ایشان شعیبجهاندار ایران سپاهی ببردفراز آمدند آن دو لشکر بهم | | بخوانیم بر شهریار زمینبیاراست گیتی به داد و به مهرنیارد بداد اندرون کاستیهمه روزگارانش مسعود بادهمان زنده تا زندگانی بودز گشتاسپ وز نامدار اردشیرز داراب وز رسم و رای همایکمر بر میان بست و بگشاد دستبزرگان و بیداردل بخردانمرا تاج یزدان به سر بر نهادنبیند کسی آشکار و نهانکه بر ما پس از ما کنند آفرینز بیشی و آگندن گنج مادل زیر دستان ما شاد بادز هر مرز باارز و آباد بومبجستند خشنودی شهریاربیامد که اسپان ببیند یلهیکی بیکران ژرف دریا بدیدبیارند کارآزموده گوانرسانند رودی به هر کشورییکی شهر فرمود بس سودمندورا نام کردند داراب گردپرستندهی آذر آمد گروههمی شهر ایران بیاراستندز دشمن همی داشت گیتی نگاهدل بدسگالان بدو نیم کردنبرده سواران نیزه گزاریکی نامدار از نژاد قتیببگفتند کان را نشاید شمردجهان شد ز پرخاشجویان دژم |