پادشاهی داراب دوازده سال بود  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
کنون آفرین جهان​آفرینابوالقاسم آن شاه خورشید چهرنجوید جز از خوبی و راستیجهان روشن از تاج محمود بادهمیشه جوان تا جوانی بودچه گفت آن سراینده دهقان پیروزان نامداران پاکیزه​رایچو دارا به تخت مهی برنشستچنین گفت با موبدان و ردانکه گیتی نجستم به رنج و به دادشگفتی​تر از کار من در جهانندانیم جز داد پاداش ایننباید که پیچد کس از رنج مازمانه ز داد من آباد بادازان پس ز هندوستان و ز رومبرفتند با هدیه و با نثارچنان بد که روزی ز بهر گلهز پستی برآمد به کوهی رسیدبفرمود کز روم و وز هندوانبجویند زان آب دریا دریچو بگشاد داننده از آب بندچو دیوار شهر اندرآورد گردیکی آتش افروخت از تیغ کوهز هر پیشه​یی کارگر خواستندبه هر سو فرستاد بی​مر سپاهجهان از بداندیش بی​بیم کردچنان بد که از تازیان صدهزاربرفتند و سالار ایشان شعیبجهاندار ایران سپاهی ببردفراز آمدند آن دو لشکر بهمبخوانیم بر شهریار زمینبیاراست گیتی به داد و به مهرنیارد بداد اندرون کاستیهمه روزگارانش مسعود بادهمان زنده تا زندگانی بودز گشتاسپ وز نامدار اردشیرز داراب وز رسم و رای همایکمر بر میان بست و بگشاد دستبزرگان و بیداردل بخردانمرا تاج یزدان به سر بر نهادنبیند کسی آشکار و نهانکه بر ما پس از ما کنند آفرینز بیشی و آگندن گنج مادل زیر دستان ما شاد بادز هر مرز باارز و آباد بومبجستند خشنودی شهریاربیامد که اسپان ببیند یلهیکی بی​کران ژرف دریا بدیدبیارند کارآزموده گوانرسانند رودی به هر کشورییکی شهر فرمود بس سودمندورا نام کردند داراب گردپرستنده​ی آذر آمد گروههمی شهر ایران بیاراستندز دشمن همی داشت گیتی نگاهدل بدسگالان بدو نیم کردنبرده سواران نیزه گزاریکی نامدار از نژاد قتیببگفتند کان را نشاید شمردجهان شد ز پرخاشجویان دژم
1  2  3  4  5  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search