1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| چو دارا به دل سوک داراب داشتیکی مرد بر تیز و برنا و تندچو بنشست برگاه گفت ای سرانسری را نخواهم که افتد به چاهکسی کو ز فرمان من بگذردوگر هیچ تاب اندر آرد به دلجز از ما هرانکس که دارند گنجنخواهم که باشد مرا رهنمایز گیتی خور و بخش و پیمان مراستدبیر خردمند را پیش خواندیکی نامه بنوشت فرخ دبیربهر سو که بد شاه و خودکامهییکه هرکو ز رای و ز فرمان منهمه گوش یکسر به فرمان نهیدسر گنجهای پدر برگشادز چار اندرآمد درم تا بهشتدرم داد و دینار و برگستوانهرانکس که بد کار دیده سرییکی را ز گردنکشان مرز دادفرستاده آمد ز هر کشوریز هند و ز خاقان و فغفور چینهمه پاک با هدیه و باژ و ساویکی شارستان کرد نوشاد نامکسی را که درویش بد داد دادبه مرد اندرون چند گه فیلقوسسکندر به تخت نیا برنشستیکی نامداری بد آنگه به رومحکیمی که بد ارسطالیس نامبه پیش سکندر شد آن پاکرایبدو گفت کای مهتر شادکام | | به خورشید تاج مهی برفراشتشده با زبان و دلش تیغ کندسرافراز گردان و کنداوراننه از چاه خوانم سوی تخت و گاهسرش را همی تن به سر نشمردبه شمشیر باشم ورا دلگسلنخواهم کس شاددل ما به رنجمنم رهنمای و منم دلگشایبزرگی و شاهی و فرمان مراستز هر در فراوان سخنها براندز دارای داراب بن اردشیربفرمود چون خنجری نامهییبپیچد ببیند سرافشان مناگر جان ستانید اگر جان دهیدسپه را همه خواند و روزی بدادیکی را بجام و یکی را به تشتهمان جوشن و تیغ و گرز گرانببخشید بر هر سری کشوریسپه را همه چیز باارز دادز هر نامداری و هر مهتریز روم و ز هر کشوری همچنیننه پی بود با او کسی را نه تاوبه اهواز گشتند زو شادکامبه خواهندگان گنج و بنیاد دادبه روم اندرون بود یکچند بوسبهی جست و دست بدی را ببستکزو شاد بد آن همه مرز و بومخردمند و بیدار و گسترده کامزبان کرد گویا و بگرفت جایهمی گم کنی اندرین کار نام |