1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| سکندر چو بر تخت بنشست گفتکه پیروزگر در جهان ایزدستبد و نیک هم بگذرد بیگمانهرانکس که آید بدین بارگاهاگر گاه بار آید ار نیمشبچو پیروزگر فرهی دادمانهمه زیردستان بیابند بهرنخواهیم باژ از جهان پنج سالبه دوریش بخشیم بسیار چیزچو اسکندر این نیکویها بگفتز ایوان برآمد یکی آفرینازان پس پراگنده شد انجمنبفرمود تا پیش او شد دبیرنویسنده از کلک چون خامه کردکه یزدان ترا مزد نیکان دهادنوشتم یکی نامهیی پیش ازینچو جفت ترا روز برگشته شدبر آیین شاهان کفن ساختمبسی آشتی خواستم پیش جنگز خونش بپیچید هم دشمنشنیابد کسی چاره از چنگ مرگجهان یکسر اکنون به پیش شماستکه او روشنک را به من داد و گفتکنون با پرستنده و دایگانفرستید زودش به نزدیک منبدارید چون پیش بود اصفهانهمه کارداران با شرم و دادوز آنجا نخواهید فرمان رواستدل خویش را پر مدارا کنیدسوی روشنک همچنین نامهیی | | که با جان شاهان خرد باد جفتجهاندار کز وی نترسد بدسترهایی نباشد ز چنگ زمانکه باشد ز ما سوی ما دادخواهبه پاسخ رسد چون گشاید دو لبدر بخت پیروز بگشادمانبه کوه و بیابان و دریا و شهرجز آنکس که گوید که هستم همالز دارنده چیزی نخواهیم نیزدل پادشا گشت با داد جفتبران دادگر شهریار زمینجهاندار بنشست با رایزنقلم خواست چینی و رومی حریرسوی مادر روشنک نامه کردبداندیش را درد پیکان دهادنوشته درو دردها بیش ازینبه دست یکی بندهبر کشته شدورا زین جهان تیز پرداختمنکرد آشتی چون نبودش درنگبه مینو رساناد یزدان تنشچو باد خزانست و ما همچو برگبر اندرز دارا فراوان گواستکه چون او بباید ترا در نهفتاز ایران بزرگان پرمایگانزداید مگر جان تاریک منز هر سو پراگنده کارآگهانکه دارای دارابشان کار دادهمه شهر ایران پیش شماستمرا در جهان نام دارا کنیدز شاه جهاندار خودکامهیی |