1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| کنون پادشاه جهان را ستایسرافراز محمود فرخندهرایجهاندار ابوالقاسم پر خردهمی باد تا جاودان شاد دلشهنشاه ایران و زابلستانبرو آفرین باد و بر لشکرشجهاندار سالار او میر نصردریغش نیاید ز بخشیدن ایچچو جنگ آیدش پیش جنگ آوردبرآنکس که بخشش کند گنج خویشجهان تاجهاندار محمود بادسپهدار چون بوالمظفر بودکه پیروز نامست و پیروزبختهمیشه تن شاه بیرنج بادهمیدون سپهدار او شاد بادچنین تا به پایست گردان سپهرپدر بر پدر بر پسر بر پسرگذشته ز شوال ده با چهارکزین مژده دادیم رسم خراجکه سالی خراجی نخواهند بیشبدین عهد نوشینروان تازه شدچو آمد بران روزگاری درازببینی بدین داد و نیکی گمانکه هرگز نگردد کهن بر برشسرش سبز باد و تنش بیگزندندارد کسی خوار فال مرانگه کن که این نامه تا جاودانبماند بسی روزگاران چنینچنین گفت نوشین روان قبادکند چرخ منشور او را سپاه | | به رزم و به بزم و به دانش گرایکزویست نام بزرگی به جایکه رایش همی از خرد برخوردز رنج و ز غم گشته آزاد دلز قنوج تا مرز کابلستانچه بر خویش و بر دوده و کشورشکزو شادمانست گردنده عصرنه آرام گیرد به روز بیسچسر شهریاران به چنگ آوردببخشد نهاندیشد از رنج خویشوزو بخشش و داد موجود بادسرلشکر از ماه برتر بودهمی بگذرد تیر او بر درختنشستش همه بر سر گنج باددلش روشن و گنجش آباد بادازین تخمه هرگز مبراد مهرهمه تاجدارند و پیروزگریکی آفرین باد بر شهریارکه فرمان بد از شاه با فر و تاجز دیندار بیدار وز مرد کیشهمه کار بر دیگر اندازه شدهمی بفگند چادر داد بازکه او خلعتی یابد از آسمانبماند کلاه کیان بر سرشمنش برگذشته ز چرخ بلندکجا بشمرد ماه و سال مرادرفشی بود بر سر بخردانکه خوانند هرکس برو آفرینکه چون شاه را دل بپیچد ز دادستاره نخواند ورا نیز شاه |