1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| به بغداد بنشست بر تخت عاجکمر بسته و گرز شاهان به دستشهنشاه خواندند زان پس وراچو تاج بزرگی به سر برنهادکه اندر جهان داد گنج منستکس این گنج نتواند از من ستدچو خشنود باشد جهاندار پاکجهان سر به سر در پناه منستنباید که از کارداران منبخسپد کسی دل پر از آرزویگشادست بر هرکس این بارگاههمه انجمن خواندند آفرینفرستاد بر هر سوی لشکریسر کینهورشان به راه آوریدبدانگه که شاه اردوان را بکشتبدان فر و اورند شاه اردشیرکه بنوشت بیدادی اردوانچنو کشته شد دخترش را بخواستدو فرزند او شد به هندوستاندو ایدر به زندان شاه اندرونبه هندوستان بود مهتر پسرفرستادهیی جست با رای و هوشچو از پادشاهی ندید ایچ بهربدو گفت رو پیش خواهر بگویبرادر دو داری به هندوستاندو در بند و زندان شاه اردشیرتو از ما گسسته بدین گونه مهرچو خواهی که بانوی ایران شویهلاهل چنین زهر هندی بگیرفرستاده آمد بهنگام شام | | به سر برنهاد آن دلفروز تاجبیاراسته جایگاه نشستز گشتاسپ نشناختی کس وراچنین کرد بر تخت پیروزه یادجهان زنده از بخت و رنج منستبد آید به مردم ز کردار بدندارد دریغ از من این تیره خاکپسندیدن داد راه منستز سرهنگ و جنگی سواران منگر از بنده گر مردم نیکخویز بدخواه وز مردم نیکخواهکه آباد بادا به دادت زمینکه هرجا که باشد ز دشمن سریگر آیین شمشیر و گاه آوریدز خون وی آورد گیتی به مشتشده شادمان مرد برنا و پیرز داد وی آبادتر شد جهانبدان تا بگوید که گنجش کجاستبه هر نیک و بد گشته همداستاندو دیده پر از آب و دل پر ز خونکه بهمن بدی نام آن نامورجوانی که دارد به گفتار گوشبدو داد ناگه یکی پاره زهرکه از دشمن این مهربانی مجویبه رنج و بلا گشته همداستانپدر کشته و زنده خسته به تیرپسندد چنین کردگار سپهر؟به گیتی پسند دلیران شویبه کار آر یکپار بر اردشیربه دخت گرامی بداد آن پیام |