پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو شاپور بنشست بر تخت دادشدند انجمن پیش او بخردانچنین گفت کای نامدار انجمنمنم پاک فرزند شاه اردشیرهمه گوش دارید فرمان منوزین هرچ گویم پژوهش کنیدچو من دیدم اکنون به سود و زیانیکی پادشا پاسبان جهانوگر شاه با داد و فرخ پیستخرد پاسبان باشد و نیک​خواههمه جستنش داد و دانش بوددگر آنک او بآزمون خردبه دانش ز یزدان شناسد سپاسبه شاهی خردمند باشد سزاتوانگر شود هرک خشنود گشتکرا آرزو بیش تیمار بیشبه آسایش و نیک​نامی گرایبه چیز کسان دست یازد کسیمرا بر شما زان فزونست مهرهمان رسم شاه بلند اردشیرز دهقان نخواهم جز از سی یکیمرا خوبی و گنج آباد هستز چیز کسان بی​نیازیم نیزبر ما شما را گشتاده​ست راهبهر سو فرستیم کارآگهاننخواهیم هرگز بجز آفرینمهان و کهان پاک برخاستندبه شاپور بر آفرین خواندندهمی تازه شد رسم شاه اردشیروزان پس پراگنده شد آگهیکلاه دلفروز بر سر نهادبزرگان فرزانه و موبدانبزرگان پردانش و رای​زنسراینده​ی دانش و یادگیرمگردید یکسر ز پیمان منوگر خام گویم نکوهش کنیددو بخشش نهاده شد اندر میاننگهبان گنج کهان و مهانخرد بی​گمان پاسبان ویستسرش برگذارد ز ابر سیاهز دانش روانش به رامش بودبکوشد بمه ردی و گرد آوردخنک مرد دانا و یزدان​شناسبه جای خرد زر شود بی​بهادل آرزو خانه​ی دود گشتبکوش ونیوش و منه آز پیشگریزان شو از مرد ناپاک رایکه فرهنگ بهرش نباشد بسیکه اختر نماید همی بر سپهربجای آورم با شما ناگزیردرم تا به لشکر دهم اندکیدلیری و مردی و بنیاد هستکه دشمن شود مردم از بهر چیزبه مهریم با مردم نیک​خواهبجوییم بیدار کار جهانکه بر ما کنند از جهان​آفرینزبان را به خوبی بیاراستندزبرجد به تاجش برافشاندندبدو شاد گشتند برنا و پیرکه بیکار شد تخت شاهنشهی
1  2  3  4  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search