پادشاهی بهرام اورمزد  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو بهرام بنشست بر تخت زرهمه نامداران ایرانیانبرو خواندند آفرین خدایکه تاج کیی تارکت را سزاسترخ بدسگالان تو زرد بادچنین داد پاسخ که ای مهترانز دهقان وز مرد خسروپرستبدانید کاین چرخ ناپایدارسراسر ببندید دست از هواکسی کو بپرهیزد از بدکنشبدین سوی همواره خرم بودپناهی بود گنج را پادشاتن شاه دین را پناهی بودخنک آنک در خشم هشیارترگه دست تنگی دلی شاد و رادچو بر دشمنی بر توانا بودستیزه نه نیک آید از نامجویسپاهی و دهقان و بیکار شاهبه خواب اندرست آنک بیکار بودز گفتار نیکو و کردار زشتهمه نام جویید و نیکی کنیدمرا گنج و دینار بسیار هستخورید آنک دارید و آن را که نیستسر بدره​ی ما گشادست بازبرو نیز بگذشت سال درازیکی پور بودش دلارام بودبیاورد و بنشاندش زیر تختنبودم فراوان من از تخت شادسراینده باش و فزاینده باشچنان رو که پرسند روز شماردل و مغز جوشان ز مرگ پدربرفتند پیشش کمر بر میانکه تا جای باشد تو مانی به جایپدر بر پدر پادشاهی تراستوزان رفته جان تو بی​درد بادسواران جنگی و کنداورانبه گیتی سوی بد میازید دستنه پرورده داند نه پروردگارهوا را مدارید فرمانروانیالاید اندر بدیها تنشگه رفتن آیدش بی​غم بودنوازنده​ی مردم پارساکه دین بر سر او کلاهی بودهمان بر زمین او بی​آزارترجهان بی​تن مرد دانا مبادبه پی نسپرد ویژه دانا بودبپرهیز و گرد ستیزه مپویچنان دان که هر سه ندارند راهپشیمان شود پس چو بیدار بودستایش نیابی نه خرم بهشتدل نیک پی مردمان مشکنیدبزرگی و شاهی و نیروی دستبداند که با گنج ما او یکیستنباید نشستن کس اندر نیازسر تاجور اندر آمد به گازورا نام بهرام بهرام بودبدو گفت کای سبز شاخ درختهمه روزگار تو فرخنده بادشب و روز بارامش و خنده باشنپیچی سر از شرم پروردگار
1  2  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search