پادشاهی بهرام نوزده سال بود
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
چو بهرام در سوک بهرامشاهبرفتند گردان بسیار هوشنشستند با او به سوک و به دردوزان پس بشد موبد پاک​رایبه یک هفته با او بکوشید سختچو بنشست بهرام بر تخت دادنخست آفرین کرد بر کردگارفزاینده​ی دانش و راستیخداوند کیوان و گردان سپهرازان پس چنین گفت کای بخردانشما هرک دارید دانش بزرگبه فرهنگ یازد کسی کش خردسر مردمی بردباری بودهرانکس که گشت ایمن او شاد شدتوانگر تر آن کو دلی راد داشتاگر نیستت چیز لختی بورزمروت نیابد کرا چیز نیستچو خشنود باشی تن​آسان شوینه کوشیدنی کان برآرد به رنجز کار زمانه میانه گزینچو خشنود داری جهان را به دادهمه ایمنی باید و راستیچو شادی بکاهی بکاهد روانچو شد پادشاهیش بر سال بیستشد آن تاجور شاه با خاک جفتجهان را چنین است آیین و سازپسر بود او را یکی شادکامبیامد نشست از بر تخت شادکنون کار بهرام بهرامیانچهل روز ننهاد بر سر کلاهپر از درد با ناله و با خروشدو رخ زرد و لبها شده لاژوردکه گیرد مگر شاه بر گاه جایهمی بود تا بر نشست او به تختبرسم کیان تاج بر سر نهادفروزنده​ی گردش روزگارگزاینده​ی کژی و کاستیز بنده نخواهد بجز داد و مهرجهاندیده و پاک​دل موبدانمباشید با شهریاران سترگبود روشن و مردمی پروردچو تندی کند تن به خواری بودغم و رنج با ایمنی باد شددرم گرد کردن به دل باد داشتکه بی​چیز کس را ندارند ارزهمان جاه نزد کسش نیز نیستوگر آز ورزی هراسان شویروان را به پیچاند از آز گنجچو خواهی که یابی بداد آفرینتوانگر بمانی و از داد شادنباید به داد اندرون کاستیخرد گردد اندر میان ناتوانیکی کم برو زندگانی گریستز خرم جهان دخمه بودش نهفتندارد به مرگ از کسی چنگ بازکه بهرام بهرامیان داشت نامکلاه کیانی به سر بر نهادبگویم تو بشنو به جان و روان

  Home   Browse   Search pattern   Search