1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
| چو بنشست بهرام بهرامیانبه تاجش زبرجد برافشاندندچنین گفت کز دادگر یک خدایسرای سپنجی نماند به کسبه نیکی گراییم و فرمان کنیمکه خوبی و زشتی ز ما یادگارچو شد پادشاهیش بر چار ماهزمانه برین سان همی بگذردمی لعل پیش آور ای روزبهچو بهرام دانست کامدش مرگجهان را به فرزند بسپرد و گفتبنوش و بباز و بناز و ببخشچو برگشت بهرام را روز و بختچنین است و این را بیاندازه دانکنون کار نرسی بگویم همی | | ببست از پی داد و بخشش میانهمی نام کرمان شهش خواندندخرد بادمان بهره و داد و رایترا نیکوی باد فریادرسبه داد و دهش دل گروگان کنیمبماند تو جز تخم نیکی مکاربرو زار بگریست تخت و کلاهپیش مردم آزور بشمردچو شد سال گوینده بر شست و سهنهنگی کجا بشکرد پیل و کرگکه با مهتران آفرین باد جفتمکن روز بر تاج و بر تخت دخشبه نرسی سپرد آن زمان تاج و تختگزاف فلک هر زمان تازه دانز دل زنگ و زنگار شویم همی |