پادشاهی نرسی بهرام
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
چو نرسی نشست از بر تخت عاجهمه مهتران با نثار آمدندبریشان سپهدار کرد آفرینبدانید کز کردگار جهانکه ما را فزونی خرد داد و شرمهمان ایمنی شادمانی بودخردمند مرد ار ترا دوست گشتتو کردار خوب از توانا شناسدلیری ز هشیار بودن بودهرانکس که بگریزد از کارکردهمان کاهلی مردم از بددلیستهمی زیست نه سال با رای و پندچو روزش فراز آمد و بخت شومدوان شد به بالینش شاه اورمزدکه فرزند آن نامور شاه بودبدو گفت کای نازدیده جوانتو از جای بهرام و نرسی به بختبدین زور و بالا و این فر و یالمبادا که تاج از تو گریان شودجهان را به آیین شاهان بداربه فرجام هم روز تو بگذردچنان رو که پرسند پاسخ کنیبگفت این و چادر به سر درکشیدهمان روز گفتی که نرسی نبودبه سر بر نهاد آن سزاوار تاجز درد پدر سوکوار آمدندکه ای مهربانان باداد و دینچنین رفت کار آشکار و نهانجوانمردی و داد و آواز نرمکرا ز اخترش مهربانی بودچنان دان که با تو ز یک پوست گشتخرد نیز نزدیک دانا شناسدلاور به جای ستودن بودازو دور شد نام و ننگ و نبردهم​آواز آن بددلی کاهلیستجهان را سخن گفتنش سودمندشد آن ترگ پولاد بر سان مومبه رخشانی لاله اندر فرزدفرزوان چو در تیره شب ماه بودمبر دست سوی بدی تا توانسزاوار تاجی و زیبای تختبهر دانش از هرکسی بی​همالدل انجمن بر تو بریان شودچو آمختی از پاک پروردگارسپهر روانت به پی بسپردبه پاسخ​گری روز فرخ کنییکی بادسرد از جگر برکشیدهمان تخت و دیهیم و کرسی نبود

  Home   Browse   Search pattern   Search