1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| چو بر گاه رفت اورمزد بزرگجهان را همی داشت با ایمنینخست آفرین کرد بر کردگارشب و روز و گردان سپهر آفریدازویست پیروزی و فرهیهمیشه دل ما پر از داد بادستایش نیابد سر سفله مردهمان نیز با مرد بدخواه رایز بخشش هرانکس که جوید سپاسستاننده گر ناسپاست نیزهراسان بود مردم سختکاروگر سستی آرد به کار اندرونگر از کاهلان یار خواهی به کارنگر خویشتن را نداری بزرگچو بدخو شود مرد درویش خوارهمهساله بیکار و نالان ز بختوگر بازگیرند ازو خواستهبه بی چیزی و بدخویی یازد اوینه چیز و نه دانش نه رای و هنرشما را شب و روز فرخنده بادبرو مهتران آفرین ساختندچو نه سال بگذشت بر سر سپهرغمی شد ز مرگ آن سر تاجورچنان نامور مرد شیرینسخنچنین بود تا بود چرخ روانچهل روز سوکش همی داشتندبه چندین زمان تخت بیکار بودنگه کرد موبد شبستان شاهسر مژه چون خنجر کابلیمسلسل یک اندر دگر بافته | | ز نخچیر کوتاه شد چنگ گرگنهان گشت کردار آهرمنیتوانا و دانا و پروردگارچو بهرام و کیوان و مهر آفریددل و داد و دیهیم شاهنشهیدل زیردستان به ما شاد بادبر سفلگان تا توانی مگرداگر پندگیری به نیکی گراینخواندش بخشنده یزدانشناسسزد گر ندارد کس او را به چیزکه او را نباشد کسی دوستدارنخواند ورا رایزن رهنموننباشی جهانجوی و مردمشماروگر گاه یابی نگردی سترگهمی بیند آن از بد روزگارنه رای و نه دانش نه زیبای تختشود جان و مغز و دلش کاستهندارد خرد گردن افرازد اوینه دین و نه خشنودی دادگربداندیش را جان پراگنده بادخود از سوک شاهان بپرداختندگل زرد شد آن چو گلنار چهربمرد و به شاهی نبودش پسربه نوی بشد زین سرای کهنتوانا به هر کار و ما ناتوانسر گاه او خوار بگذاشتندسر مهتران پر ز تیمار بودیکی لاله رخ دید تابان چو ماهدو زلفش چو پیچان خط مغولی (؟)گره بر زده سرش برتافته |