1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| به شاهی برو آفرین خواندندیکی موبدی بود شهرو به نامبیامد به کرسی زرین نشستجهان را همی داشت با داد و رایپراگنده گنج و سپاه وراچنین تا برآمد برین پنج سالنشسته شبی شاه در طیسفونبدانگه که خورشید برگشت زردخروش آمد از راه اروندرودچنین گفت موبد بران شاه خردکنون مرد بازاری و چاره جویچو بر دجله بر یکدگر بگذرندبترسد چنین هرکس از بیم کوسچنین گفت شاپور با موبدانپلی دیگر اکنون بباید زدنبدان تا چنین زیردستان مابه رفتن نباشند زین سان به رنجهمه موبدان شاد گشتند سختیکی پل بفرمود موبد دگرازو شادمان شد دل مادرشبه زودی به فرهنگ جایی رسیدچو بر هفت شد رسم میدان نهادبهشتم شد آیین تخت و کلاهتن خویش را از در فخر کردبر آیین فرخ نیاکان خویشچو یک چند بگذشت بر شاه روزز غسانیان طایر شیردلسپاهی ز رومی و از قادسیبیامد به پیرامن طیسفونبه تاراج داد آن همه بوم و بر | | همه مهتران گوهر افشاندندخردمند و شایسته و شادکاممیان پیش او بندگی را ببستسپه را به هر نیک و بد رهنمایبیاراست ایوان و گاه ورابرافراخت آن کودک خرد یالخردمند موبد به پیش اندرونپدید آمد آن چادر لاژوردبه موبد چنین گفت هست این درودکه ای پاکدل نیک پی شاه گردز کلبه سوی خانه بنهاد رویچنین تنگ پل را به پی بسپرندچنین برخروشند چون زخم کوسکه ای پرهنر نامور بخردانشدن را یکی راه باز آمدنگر از لشکری در پرستان مادرم داد باید فراوان ز گنجکه سبز آمد آن نارسیده درختبه فرمان آن کودک تاجوربیاورد فرهنگ جویان برشکز آموزگاران سراندر کشیدهمآورد و هم رسم چوگان نهادتو گفتی کمر بست بهرامشاهنشستنگه خود به اصطخر کردگزیده سرافراز و پاکان خویشفروزنده شد تاج گیتی فروزکه دادی فلک را به شمشیر دلز بحرین و از کرد وز پارسیسپاهی ز اندازه بیش اندرونکرا بود با او پی و پا و پر |