پادشاهی شاپور سوم  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو شاپور بنشست بر جای عمچنین گفت کای نامور بخردانبدانید کان کس که گوید دروغدروغ از بر ما نباشد ز رایهمان مر تن سفله را دوستدارسری را کجا مغز باشد بسیزبان را نگهدار باید بدنکه بر انجمن مرد بسیار گویاگر دانشی مرد راند سخندل مرد مطمع بود پر ز دردمکن دوستی با دروغ آزمایسرشت تن از چار گوهر بوداگر سفله​گر مرد با شرم و رادسیم کو میانه گزیند ز کارچهارم که بپراگند بر گزافدو گیتی بیابد دل مرد رادبدین گیتی او را بود نام زشتدو گیتی نیابد دل مرد لافستوده کسی کو میانه گزیدشما را جهان​آفرین یار بادجهاندارمان باد فریادرسبگفت این و از پیش برخاستندچو شد سالیان پنج بر چار ماهجهان شد پر از یوز و باران و سگستاره زدند از پی خوابگاهسه جام می خسروانی بخوردپراگنده گشتند لشکر همهبخفت او و از دشت برخاست بادفروبرده چوب ستاره بکندجهانجوی شاپور جنگی بمرداز ایران بسی شاد و بهری دژمجهاندیده و رای​زن موبداننگیرد ازین پس بر ما فروغکه از رای باشد بزرگی به جاینیابی به باغ اندرون چون نگارگواژه نباید زدن بر کسینباید روان را به زهر آژدنبکاهد به گفتار خود آب​رویتو بشنو که دانش نگردد کهنبه گرد طمع تا توانی مگردهمان نیز با مرد ناپاک​رایگذر زین چهارانش کمتر بودبه آزادگی یک دل و یک نهادبسند آیدش بخشش کردگارهمی دانشی نام جوید ز لافنباشد دل سفله یک روز شادبدان گیتی​اندر نیابد بهشتکه بپراگند خواسته بر گزافتن خویش را آفرین گستریدهمیشه سر بخت بیدار بادکه تخت بزرگی نماند به کسز یزدان برو آفرین خواستندبشد شاه روزی به نخچیرگاهچه پرنده و چند تازان به تگچو چیزی بخورد و بیاسود شاهپراندیشه شد سر سوی خواب کردچو در خواب شد شهریار رمهکه کس باد ازان سان ندارد به یادبزد بر سر شهریار بلندکلاه کیی دیگری را سپرد
1  2  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search