1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| چو شاپور بنشست بر جای عمچنین گفت کای نامور بخردانبدانید کان کس که گوید دروغدروغ از بر ما نباشد ز رایهمان مر تن سفله را دوستدارسری را کجا مغز باشد بسیزبان را نگهدار باید بدنکه بر انجمن مرد بسیار گویاگر دانشی مرد راند سخندل مرد مطمع بود پر ز دردمکن دوستی با دروغ آزمایسرشت تن از چار گوهر بوداگر سفلهگر مرد با شرم و رادسیم کو میانه گزیند ز کارچهارم که بپراگند بر گزافدو گیتی بیابد دل مرد رادبدین گیتی او را بود نام زشتدو گیتی نیابد دل مرد لافستوده کسی کو میانه گزیدشما را جهانآفرین یار بادجهاندارمان باد فریادرسبگفت این و از پیش برخاستندچو شد سالیان پنج بر چار ماهجهان شد پر از یوز و باران و سگستاره زدند از پی خوابگاهسه جام می خسروانی بخوردپراگنده گشتند لشکر همهبخفت او و از دشت برخاست بادفروبرده چوب ستاره بکندجهانجوی شاپور جنگی بمرد | | از ایران بسی شاد و بهری دژمجهاندیده و رایزن موبداننگیرد ازین پس بر ما فروغکه از رای باشد بزرگی به جاینیابی به باغ اندرون چون نگارگواژه نباید زدن بر کسینباید روان را به زهر آژدنبکاهد به گفتار خود آبرویتو بشنو که دانش نگردد کهنبه گرد طمع تا توانی مگردهمان نیز با مرد ناپاکرایگذر زین چهارانش کمتر بودبه آزادگی یک دل و یک نهادبسند آیدش بخشش کردگارهمی دانشی نام جوید ز لافنباشد دل سفله یک روز شادبدان گیتیاندر نیابد بهشتکه بپراگند خواسته بر گزافتن خویش را آفرین گستریدهمیشه سر بخت بیدار بادکه تخت بزرگی نماند به کسز یزدان برو آفرین خواستندبشد شاه روزی به نخچیرگاهچه پرنده و چند تازان به تگچو چیزی بخورد و بیاسود شاهپراندیشه شد سر سوی خواب کردچو در خواب شد شهریار رمهکه کس باد ازان سان ندارد به یادبزد بر سر شهریار بلندکلاه کیی دیگری را سپرد |