پادشاهی بهرام شاپور  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
خردمند و شایسته بهرامشاهچو بنشست بر جایگاه مهیکه هر شاه کز داد گنج آگندز ما ایزد پاک خشنود بادهمه دانش اوراست ما بنده​ایمجهاندار یزدان بود داد و راستکسی کو به بخشش توانا بودنباید که بندد در گنج سختوگر چند بخشی ز گنج سخنز نیک و بدیها به یزدان گرایاگر زو شناسی همه خوب و زشتوگر برگزینی ز گیتی هواچو داردت یزدان بدو دست یازچنین است امیدم به یزدان پاکجهاندار پیروز دارد مراگر اندر جهان داد بپراگنمکه ایدر بماند همه رنج ماکه تخت بزرگی نماند به کسبد و نیک ماند ز ما یادگارچو شد سال آن پادشا بر دو هفتبه یک چندگه دیر بیمار بودنبودش پسر پنج دخترش بودبدو داد ناگاه گنج و سپاهجهاندار برنا ز گیتی برفتایا شست و سه ساله مرد کهنهمان روز تو ناگهان بگذردجهاندار زین پیر خشنود باداگر در سخن موی کافد همیگر او این سخن​ها که اندرگرفتبه نام شهنشاه شمشیرزنهمی داشت سوک پدر چندگاهچنین گفت بر تخت شاهنشهیبدانید کان گنج نپراگندبداندیش را دل پر از دود بادکه کاهنده و هم فزاینده​ایمکه نفزود در پادشاهی نه کاستخردمند و بیدار و دانا بودبه ویژه خداوند دیهیم و تختبرافشان که دانش نیاید به بنچو خواهی که نیکیت ماند به جایبیابی به پاداش خرم بهشتبمانی به چنگ هوا بی​نوابدان تا نمانی به گرم و گدازکه چون سر بیارم بدین تیره​خاکهمان گیتی افروز دارد مراازان به که بیداد گنج آگنمبه دشمن رسد بی​گمان گنج ماجهاندار باشد ترا یار بستو تخم بدی تا توانی مکاربه پالیز آن سرو یازان بخفتدل کهتران پر ز تیمار بودیکی کهتر از وی برادرش بودهمان مهر شاهی و تخت و کلاهبرو سالیان برگذشته دو هفتتو از باد تا چند رانی سخندر توبه بگزین و راه خردخرد مایه باد و سخن سود بادبه تاریکی اندر ببافد همیبه پیری سرآرد نباشد شگفتبه بالا سرش برتر از انجمن
1  2  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search