1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| خردمند و شایسته بهرامشاهچو بنشست بر جایگاه مهیکه هر شاه کز داد گنج آگندز ما ایزد پاک خشنود بادهمه دانش اوراست ما بندهایمجهاندار یزدان بود داد و راستکسی کو به بخشش توانا بودنباید که بندد در گنج سختوگر چند بخشی ز گنج سخنز نیک و بدیها به یزدان گرایاگر زو شناسی همه خوب و زشتوگر برگزینی ز گیتی هواچو داردت یزدان بدو دست یازچنین است امیدم به یزدان پاکجهاندار پیروز دارد مراگر اندر جهان داد بپراگنمکه ایدر بماند همه رنج ماکه تخت بزرگی نماند به کسبد و نیک ماند ز ما یادگارچو شد سال آن پادشا بر دو هفتبه یک چندگه دیر بیمار بودنبودش پسر پنج دخترش بودبدو داد ناگاه گنج و سپاهجهاندار برنا ز گیتی برفتایا شست و سه ساله مرد کهنهمان روز تو ناگهان بگذردجهاندار زین پیر خشنود باداگر در سخن موی کافد همیگر او این سخنها که اندرگرفتبه نام شهنشاه شمشیرزن | | همی داشت سوک پدر چندگاهچنین گفت بر تخت شاهنشهیبدانید کان گنج نپراگندبداندیش را دل پر از دود بادکه کاهنده و هم فزایندهایمکه نفزود در پادشاهی نه کاستخردمند و بیدار و دانا بودبه ویژه خداوند دیهیم و تختبرافشان که دانش نیاید به بنچو خواهی که نیکیت ماند به جایبیابی به پاداش خرم بهشتبمانی به چنگ هوا بینوابدان تا نمانی به گرم و گدازکه چون سر بیارم بدین تیرهخاکهمان گیتی افروز دارد مراازان به که بیداد گنج آگنمبه دشمن رسد بیگمان گنج ماجهاندار باشد ترا یار بستو تخم بدی تا توانی مکاربه پالیز آن سرو یازان بخفتدل کهتران پر ز تیمار بودیکی کهتر از وی برادرش بودهمان مهر شاهی و تخت و کلاهبرو سالیان برگذشته دو هفتتو از باد تا چند رانی سخندر توبه بگزین و راه خردخرد مایه باد و سخن سود بادبه تاریکی اندر ببافد همیبه پیری سرآرد نباشد شگفتبه بالا سرش برتر از انجمن |