1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| چو بر تخت بنشست بهرام گورپرستش گرفت آفریننده راخداوند پیروزی و برتریخداوند داد و خداوند رایازان پس چنین گفت کاین تاج و تختبدو هستم امید و هم زو هراسشما هم بدو نیز نازش کنیدزبان برگشادند ایرانیانکه این تاج بر شاه فرخنده بادوزان پس همه آفرین خواندندچنین گفت بهرام کای سرکشانهمه بندگانیم و ایزد یکیستز بد روز بیبیم داریمتانبگفت این و از پیش برخاستندشب تیره بودند با گفتوگویبه آرام بنشست بر گاه شاهچنین گفت بهرام با مهترانبه یزدان گراییم و رامش کنیمبگفت این و اسپ کیان خواستندسه دیگر چو بنشست بر تخت گفتبه هستی یزدان گوایی دهیمبهشتست و هم دوزخ و رستخیزکسی کو نگرود به روز شماربه روز چهارم چو بر تخت عاجچنین گفت کز گنج من یک زماننیم خواستار سرای سپنجکه آنست جاوید و این رهگذاربه پنجم چنین گفت کز رنج کسبه کوشش بجوییم خرم بهشتششم گفت بر مردم زیردست | | برو آفرین کرد بهرام و هورجهاندار و بیدار و بیننده راخداوند افزونی و کمتریکزویست گیتی سراسر به پایازو یافتم کافریدست بختوزو دارم از نیکویها سپاسبکوشید تا عهد او نشکنیدکه بستیم ما بندگی را میانهمیشه دل و بخت او زنده بادهمه بر سرش گوهر افشاندندز نیک و بد روز دیده نشانپرستش جز او را سزاوار نیستبه بدخواه حاجت نیاریمتانبرو آفرین نو آراستندچو خورشید بر چرخ بنمود رویبرفتند ایرانیان بارخواهکه این نیکنامان و نیکاخترانبتازیم و دل زین جهان برکنیمکیی بارگاهش بیاراستندکه رسم پرستش نباید نهفتروان را بدین آشنایی دهیمز نیک و ز بد نیست راه گریزمر او را تو بادین و دانا مداربسر بر نهاد آن پسندیده تاجنیم شاد کز مردم شادماننه از بازگشتن به تیمار و رنجتو از آز پرهیز و انده مدارنیم شاد تا باشدم دسترسخنک آنک جز تخم نیکی نکشتمبادا که هرگز بجویم شکست |