1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
| چو شد پادشا بر جهان یزدگردنشستند با موبدان و ردانجهانجوی بر تخت زرین نشستنخستین چنین گفت کآن کز گناههر آنکس که دل تیره دارد ز رشککه رشک آورد آز و گرم و گدازهرآن چیز کآنت نیاید پسندمدارا خرد را برابر بودبه جای کسی گر تو نیکی کنیچو نیکی کنش باشی و بردباراگر بخت پیروز یاری دهدیکی دفتری سازم از راستیهمیداشت یک چند گیتی بدادبه هر سو فرستاد بیمر سپاهده و هشت بگذشت سال از برشبزرگان و دانندگان را بخواندچنین گفت کین چرخ ناپایداربه تاج گرانمایگان ننگردکنون روز من بر سر آید همیسپردم به هرمز کلاه و نگینهمه گوش دارید و فرمان کنیداگر چند پیروز با فر و یالز هرمز همیبینم آهستگیبگفت این و یک هفته زان پس بزیستاگر صد بمانی و گر بیستوپنجهران چیز کآید همی در شمار | | سپاه پراگنده را کرد گردبزرگان و سالاروش بخرداندر رنج و دست بدی را ببستبرآسود شد ایمن از کینهخواهمر آن درد را دور باشد پزشکدژ آگاه دیوی بود دیرسازدل دوست و دشمن بر آن برمبندخرد بر سر دانش افسر بودمزن بر سرش تا دلش نشکنینباشی به چشم خردمند خوارمرا بر جهان کامگاری دهدکه بندد در کژی و کاستیزمانه بدو شاد و او نیز شادهمیداشت گیتی ز دشمن نگاهبه پاییز چون تیره گشت افسرشبر تخت زرین به زانو نشاندنه پرورده داند نه پرودگارشکاری که یابد همی بشکردبه نیرو شکست اندر آید همیهمه لشکر و گنج ایران زمینز پیمان او رامش جان کنیدز هرمز فزونست چندی به سالخردمندی و داد و شایستگیبرفت و برو تخت چندی گریستببایدت رفتن ز جای سپنجسزد گر نخوانی ورا پایدار |