پادشاهی هرمز یک سال بود
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
چو هرمز برآمد به تخت پدرچو پیروز را ویژه گفتی ز خشمسوی شاه هیتال شد ناگهانچغانی شهی بد فغانیش نامفغانیش را گفت کای نیک​خواهپدر تاج شاهی به کهتر سپردچو لشکر دهی مر مرا گنج هستفغانی بدو گفت که آری رواستبه پیمان سپارم سپاهی تو راکه باشد مرا ترمذ و ویسه گردبدو گفت پیروز کآری رواستبدو داد شمشیرزن سی​هزارسپاهی بیاورد پیروزشاهبرآویخت با هرمز شهریارسرانجام هرمز گرفتار شدچو پیروز روی برادر بدیدبفرمود تا بارگی برنشستفرستاد بازش بایوان خویشبه سر برنهاد آن کیی تاج زرهمی آب رشک اندر آمد به چشمابا لشکر و گنج و چندی مهانجهانجوی با لشکر و گنج و کامدو فرزند بودیم زیبای گاهچو بیدادگر بد سپرد و بمردسلیح و بزرگی و نیروی دستجهاندار هم بر پدر پادشاستنمایم سوی داد راهی تو راکه خون عهد این دارم از یزدگردفزون زان بتو پادشاهی سزاستز هیتالیان لشکری نامدارکه از گرد تاریک شد چرخ ماهفراوان ببودستشان کارزارهمه تاجها پیش او خوار شددلش مهر پیوند او برگزیدبشد تیز و ببسود رویش بدستبدو خوانده بد عهد و پیمان خویش

  Home   Browse   Search pattern   Search