1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| بیامد بتخت کیی برنشستنخستین چنین گفت با مهترانهمیخواهم از داور بینیازکه که را به که دارم و مه به مهسر مردمی بردباری بودستون خرد داد و بخشایشستزبان چرب و گویندگی فر اوستهران نامور کو ندارد خردخردمند هم نیز جاوید نیستچو تاجش به ماه اندر آمد بمردنماند برین خاک جاوید کسهمیبود یک سال با داد و پنددگر سال روی هوا خشک شدسه دیگر همان و چهارم همانهوا را دهان خشک چون خاک شدز بس مردن مردم و چارپایشهنشاه ایران چو دید آن شگفتبه هر سو که انبار بودش نهانخروشی برآمد ز درگاه شاهغله هرچ دارید پیدا کنیدهر آنکس که دارد نهانی غلهبه نرخی فروشد که او را هواستبه هر کارداری و خودکامهایکه انبارها برگشایند بازکسی گر بمیرد بنایافت نانبریزم ز تن خون انبارداربفرمود تا خانه بگذاشتندهمی به آسمان اندر آمد خروشز کوه و بیابان وز دشت و غاربرین گونه تا هفت سال از جهان | | چنان چون بود شاه یزدانپرستکه ای پرهنر پاکدل سرورانکه باشد مرا زندگانی درازفراوان خرد باشدم روز بهسبک سر همیشه بخواری بوددر بخشش او را چو آرایشستدلیری و مردانگی پر اوستز تخت بزرگی کجا برخوردفری برتر از فر جمشید نیستنشست کیی دیگری را سپردز هر بد به یزدان پناهید و بسخردمند وز هر بدی بیگزندبه جو اندرون آب چون مشک شدز خشکی نبد هیچکس شادمانز تنگی به جو آب تریاک شدپیی را ندیدند بر خاک جایخراج و گزیت از جهان برگرفتببخشید بر کهتران و مهانکه ای نامداران با دستگاهز دینار پیروز گنج آگنیدوگر گاو و گر گوسفند و گلهکه از خوردنی جانور بینواستفرستاد تازان یکی نامهایبه گیتی برآنکس که هستش نیازز برنا و از پیر مرد و زنانکجا کار یزدان گرفتست خواربه دشت آمد و دست برداشتندز بس مویه و درد و زاری و جوشز یزدان همیخواستی زینهارندیدند سبزی کهان و مهان |