پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بیامد بتخت کیی برنشستنخستین چنین گفت با مهترانهمی​خواهم از داور بی​نیازکه که را به که دارم و مه به مهسر مردمی بردباری بودستون خرد داد و بخشایشستزبان چرب و گویندگی فر اوستهران نامور کو ندارد خردخردمند هم نیز جاوید نیستچو تاجش به ماه اندر آمد بمردنماند برین خاک جاوید کسهمی​بود یک سال با داد و پنددگر سال روی هوا خشک شدسه دیگر همان و چهارم همانهوا را دهان خشک چون خاک شدز بس مردن مردم و چارپایشهنشاه ایران چو دید آن شگفتبه هر سو که انبار بودش نهانخروشی برآمد ز درگاه شاهغله هرچ دارید پیدا کنیدهر آنکس که دارد نهانی غلهبه نرخی فروشد که او را هواستبه هر کارداری و خودکامه​ایکه انبارها برگشایند بازکسی گر بمیرد بنایافت نانبریزم ز تن خون انبارداربفرمود تا خانه بگذاشتندهمی به آسمان اندر آمد خروشز کوه و بیابان وز دشت و غاربرین گونه تا هفت سال از جهانچنان چون بود شاه یزدان​پرستکه ای پرهنر پاکدل سرورانکه باشد مرا زندگانی درازفراوان خرد باشدم روز بهسبک سر همیشه بخواری بوددر بخشش او را چو آرایشستدلیری و مردانگی پر اوستز تخت بزرگی کجا برخوردفری برتر از فر جمشید نیستنشست کیی دیگری را سپردز هر بد به یزدان پناهید و بسخردمند وز هر بدی بی​گزندبه جو اندرون آب چون مشک شدز خشکی نبد هیچکس شادمانز تنگی به جو آب تریاک شدپیی را ندیدند بر خاک جایخراج و گزیت از جهان برگرفتببخشید بر کهتران و مهانکه ای نامداران با دستگاهز دینار پیروز گنج آگنیدوگر گاو و گر گوسفند و گلهکه از خوردنی جانور بی​نواستفرستاد تازان یکی نامه​ایبه گیتی برآنکس که هستش نیازز برنا و از پیر مرد و زنانکجا کار یزدان گرفتست خواربه دشت آمد و دست برداشتندز بس مویه و درد و زاری و جوشز یزدان همی​خواستی زینهارندیدند سبزی کهان و مهان
1  2  3  4  5  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search