پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بود  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو بنشست با سوگ ماهی بلاشسپاه آمد و موبد موبدانفراوان بگفتند با او ز پندبران تخت شاهیش بنشاندندچو بنشست بر گاه گفت ای ردانشما را بزرگیست نزدیک منبه گیتی هر آنکس که نیکی کندهر آنکس کجا باشد او بدسگالنخستین به پندش توانگر کنمهرآنگه که زین لشکر دین​پرستدل مرد بیدادگر بشکنممباشید گستاخ با پادشاکه او گاه زهرست و گه پای​زهرز گیتی تو خوشنودی شاه​جویچو خشم آورد شاه پوزش گزینهرآنگه که گویی که دانا شدمچنان دان که نادان​تری آن زمانوگر کار بندید پند مراز شاهان داننده یابید گنجبرو مهتران آفرین خواندندبرفتند خشنود ز ایوان اویبدآنگه که پیروز شد سوی جنگکه باشد نگهبان تخت و کلاهبدان کار شایسته بد سوفزایجهاندیده از شهر شیراز بودهم او مرزبان بد بزابلستانچو آگاهی آمد سوی سوفزایز مژگان سرشکش برخ برچکیدز سر برگرفتند گردان کلاههمی​گفت بر کینه​ی شهریارسرش پر ز گرد و رخش پرخراشهر آنکس که بود از رد و بخردانسخنها که بودی ورا سودمندبسی زر و گوهر برافشاندندبجویید رای و دل بخردانچو روشن شود رای تاریک منبکوشد که تا رای ما نشکندکه خواهد همی کار خود را همالچو نپذیرد از خونش افسر کنمبنالد بر ما یکی زیردستهمه بیخ و شاخش ز بن برکنمبویژه کسی کو بود پارسامجویید از زهر تریاک بهرمشو پیش تختش مگر تازه​رویهمی خوان به بیداد و دادآفرینبه هر دانشی بر توانا شدممشو بر تن خویش بر بدگمانسخن گفتن سودمند مراکسی را ز دانش ندیدم به رنجز دانایی او فرو ماندندبه یزدان سپرده تن و جان اوییکی پهلوان جست با رای و سنگبلاش جوان را بود نیکخواهیکی نامور بود پاکیزه​رایسپهبددل و گردن​افراز بودببست و بغزنین و کابلستانز پیروز بی​رای و بی​رهنمایهمه جامه​ی پهلوی بردریدبه ماتم نشستند با سوگ شاهبلاش جوان چون بود خواستار
1  2  3  4  5  6  7  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search