1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| چو بنشست با سوگ ماهی بلاشسپاه آمد و موبد موبدانفراوان بگفتند با او ز پندبران تخت شاهیش بنشاندندچو بنشست بر گاه گفت ای ردانشما را بزرگیست نزدیک منبه گیتی هر آنکس که نیکی کندهر آنکس کجا باشد او بدسگالنخستین به پندش توانگر کنمهرآنگه که زین لشکر دینپرستدل مرد بیدادگر بشکنممباشید گستاخ با پادشاکه او گاه زهرست و گه پایزهرز گیتی تو خوشنودی شاهجویچو خشم آورد شاه پوزش گزینهرآنگه که گویی که دانا شدمچنان دان که نادانتری آن زمانوگر کار بندید پند مراز شاهان داننده یابید گنجبرو مهتران آفرین خواندندبرفتند خشنود ز ایوان اویبدآنگه که پیروز شد سوی جنگکه باشد نگهبان تخت و کلاهبدان کار شایسته بد سوفزایجهاندیده از شهر شیراز بودهم او مرزبان بد بزابلستانچو آگاهی آمد سوی سوفزایز مژگان سرشکش برخ برچکیدز سر برگرفتند گردان کلاههمیگفت بر کینهی شهریار | | سرش پر ز گرد و رخش پرخراشهر آنکس که بود از رد و بخردانسخنها که بودی ورا سودمندبسی زر و گوهر برافشاندندبجویید رای و دل بخردانچو روشن شود رای تاریک منبکوشد که تا رای ما نشکندکه خواهد همی کار خود را همالچو نپذیرد از خونش افسر کنمبنالد بر ما یکی زیردستهمه بیخ و شاخش ز بن برکنمبویژه کسی کو بود پارسامجویید از زهر تریاک بهرمشو پیش تختش مگر تازهرویهمی خوان به بیداد و دادآفرینبه هر دانشی بر توانا شدممشو بر تن خویش بر بدگمانسخن گفتن سودمند مراکسی را ز دانش ندیدم به رنجز دانایی او فرو ماندندبه یزدان سپرده تن و جان اوییکی پهلوان جست با رای و سنگبلاش جوان را بود نیکخواهیکی نامور بود پاکیزهرایسپهبددل و گردنافراز بودببست و بغزنین و کابلستانز پیروز بیرای و بیرهنمایهمه جامهی پهلوی بردریدبه ماتم نشستند با سوگ شاهبلاش جوان چون بود خواستار |