1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| چو بنشست بر تخت شاه اردشیربسی نامداران گشته کهنزبان برگشاد اردشیر جوانهر آنکس که برگاه شاهی نشستبر آیین شاهان پیشین رویمز یزدان نیکی دهش یاد بادپرستندگان راهمه برکشیمبسی کس به گفتارش آرام یافتبه پیروز خسرو سپردم سپاهبه ایران چو باشد چنو پهلوانپس آگاهی به نزد گر ازفرستاد گویندهیی راز رومکه جانش به دوزخ گرفتار بادکه دانست هرگز که سرو بلندچو خسرو که چشم و دل روزگارچو شیروی را شهریاری دهدچنو رفت شد تاجدار اردشیرمراگر ز ایران رسد هیچ بهرنبودم من آگه که پرویز شاهبیایم کنون با سپاهی گرانببینیم تا کیست این کدخدایچنان برکنم بیخ او را ز بننوندی برافگند پویان به راهدگرگونه آهنگ بدکامه کردکه شد تیره این تخت ساسانیانتوانی مگر چارهیی ساختنبه جویی بسی یار برنا و پیرازان پس بیابی همه کام خویشگر ای دون که این راز بیرون دهیمن از روم چندان سپاه آورم | | از ایران برفتند برنا و پیربدان تا چگونه سرآید سخنچنین گفت کای کار دیده گوانگشاده زبان باد و یزدان پرستهمان از پس فره و دین رویمهمه کار و کردار ما داد بادستمگارگان را به خون درکشیماز آرام او هرکسی کام یافتکه از داد شادست و شادان ز شاهبمانید شادان و روشن روانکه زو بود خسرو بگرم و گدازکه در خاک شد تاج شیروی شومسر دخمهی او نگون سار بادبه باغ از گیا یافت خواهد گزندنبیند چنو نیز یک شهریارهمه شهر ایران به خواری دهدبدو شادمان جان برنا و پیرنخواهم که بروی رسد باد شهربه گفتار آن بدتنان شد تباهز روم و ز ایران گزیده سرانکه باشد پسندش بدین گونه رایکزان پس نراند ز شاهی سخنبه نزدیک پیران ایران سپاهبه پیروز خسرو یکی نامه کردجهانجوی باید که بندد میانز هرگونه اندیشه انداختنجهان را بپردازی از اردشیرشوی ایمن و شاد زارام خویشهمی خنجر کینه را خون دهیکه گیتی به چشمت سیاه آورم |