1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
| فرایین چو تاج کیان برنهادهمیگفت شاهی کنم یک زمانبه از بندگی توختن شست سالپس از من پسر بر نشیند بگاهنهانی بدو گفت مهتر پسرمباش ایمن و گنج را چاره کنچو از تخمهی شهریاران کسیوزان پس چنین گفت کهتر پسرسزاوار شاهی سپاهست و گنجفریدون که بد آبتینش پدرجهان را بسه پور فرخنده دادبه مرد و به گنج این جهان را بدارورا خوش نیامد بدین سان سخنعرض را به دیوان شاهی نشاندشب تیره تا روز دینار دادبه دو هفته از گنج شاه اردشیرهر آنگه که رفتی به می سوی باغهمان تشت زرین و سیمین بدیچو هشتاد در پیش و هشتاد پسهمه شب بدی خوردن آیین اویشب تیره همواره گردان بدینماندش به ایران یکی دوستدارفرایین همان ناجوانمرد گشتهمی زر بر چشم بر دوختیهمیریخت خون سر بیگناهبه دشنام لبها بیاراستندشب تیره هر مزد شهران گرازگزیده سواری ز شهر صطخربه ایرانیان گفت کای مهترانهمیدارد او مهتران را سبک | | همیگفت چیزی که آمدش یادنشینم برین تخت بر شادمانبرآورده رنج و فرو برده یالنهد بر سر آن خسروانی کلاهکه اکنون به گیتی توی تا جورجهان بان شدی کار یکباره کنبیاید نمانی تو ایدر بسیکه اکنون به گیتی توی تاجورچو با گنج باشی نمانی به رنجمر او را که بد پیش او تاجورکه اندر جهان او بد از داد شادنزاید ز مادر کسی شهریاربه مهتر پسر گفت خامی مکنسپه را سراسر به درگاه خواندبسی خلعت ناسزاوار دادنماند از بهایی یکی پر تیرنبردی جز از شمع عنبر چراغچو زرین بدی گوهر آگین بدیپس شمع یاران فریادرسدل مهتران پرشد ازکین اویبه پالیزها گر به میدان بدیشکست اندر آمد به آموزگارابی داد و بیبخشش و خورد گشتجهان را به دینار بفروختیاز آن پس برآشفت به روی سپاهجهانی همه مرگ او خواستندسخنها همیگفت چندان به رازکه آن مهتران را بدو بود فخرشد این روزگار فرایین گرانچرا شد چنین مغز و دلتان تنگ |