پادشاهی پوران دخت
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
یکی دختری بود پوران بنامبران تخت شاهیش بنشاندندچنین گفت پس دخت پوران که منکسی راکه درویش باشد ز گنجمبادا ز گیتی کسی مستمندز کشور کنم دور بدخواه رانشانی ز پیروز خسرو بجستخبر چون به نزدیک پوران رسیدببردند پیروز راپیش اویز کاری که کردی بیابی جزامکافات یابی ز کرده کنونز آخر هم آنگه یکی کره خواستببستش بران باره بر همچوسنگچنان کره​ی تیز نادیده زینسواران به میدان فرستاد چندکه تا کره او را همی​تاختیزدی هر زمان خویشتن بر زمینچنین تا برو بر بدرید چرمسرانجام جانش به خواری به دادهمی​داشت این زن جهان را به مهرچو شش ماه بگذشت بر کار اویبه یک هفته بیمار گشت و بمردچنین است آیین چرخ روانچو زن شاه شد کارها گشت خامبزرگان برو گوهر افشاندندنخواهم پراگندن انجمنتوانگر کنم تانماند به رنجکه از درد او بر من آید گزندبر آیین شاهان کنم گاه رابیاورد ناگاه مردی درستز لشکر بسی نامور برگزیدبدو گفت کای بد تن کینه جویچنانچون بود در خور ناسزابرانم ز گردن تو را جوی خونبه زین اندرون نوز نابوده راستفگنده به گردن درون پالهنگبه میدان کشید آن خداوند کینبه فتراک بر گرد کرده کمندزمان تا زمانش بینداختیبران کره بربود چند آفرینهمی​رفت خون از برش نرم نرمچرا جویی از کار بیداد دادنجست از بر خاک باد سپهرببد ناگهان کژ پرگار اویابا خویشتن نام نیکی ببردتوانا بهرکار و ما ناتوان

  Home   Browse   Search pattern   Search