پادشاهی فرخ زاد
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
ز جهرم فرخ زاد راخواندندچو برتخت بنشست و کرد آفرینمنم گفت فرزند شاهنشهانز گیتی هرآنکس که جوید گزندهر آنکس که جوید به دل راستیبدارمش چون جان پاک ارجمندچو یک ماه بگذشت بر تخت اویهمین بودش از روز و آرام بهربخورد و یکی هفته زان پس بزیستهمی پادشاهی به پایان رسیدچنین است کردار گردنده دهربخور هرچ داری به فردا مپایستاند ز تو دیگری را دهدبخور هرچ داری فزونی بدههرآنگه که روز تو اندر گذشتبران تخت شاهیش بنشاندندز نیکی دهش بر جهان آفریننخواهم جز از ایمنی در جهانچو من شاه باشم نگردد بلندنیارد به کار اندرون کاستینجویم ابر بی​گزندان گزندبخاک اندر آمد سر و بخت اوییکی بنده در می برآمیخت زهرهرآنکس که بشنید بروی گریستز هر سو همی دشمن آمد پدیدنگه کن کزو چند یابی تو بهرکه فردا مگر دیگر آیدش رایجهان خوانیش بی​گمان بر جهدتو رنجیده​ای بهر دشمن منهنهاده همه باد گردد به دشت

  Home   Browse   Search pattern   Search