پادشاهی یزدگرد  [صفحه 1]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
چو بگذشت زو شاه شد یزدگردچه گفت آن سخنگوی مرد دلیرکه باری نزادی مرا مادرمبه پرگار تنگ و میان دو گوینه روز بزرگی نه روز نیاززمانه زمانیست چون بنگریبه یارای خوان و به پیمای جاماگر چرخ گردان کشد زین تودلت را به تیمار چندین مبندکه با پیل و با شیربازی کندتو بیجان شوی او بماند درازتو از آفریدون فزونتر نه ایبه ژرفی نگه کن که با یزدگردچو بر خسروی گاه بنشست شادچنین گفت کز دور چرخ روانپدر بر پدر پادشاهی مراستبزرگی دهم هر که کهتر بودنجویم بزرگی و فرزانگیکه برکس نماند همی زور و بختهمی نام جاوید باید نه کامبرین گونه تا سال شد بر دو هشتعمر سعد وقاس را با سپاهچو آگاه شد زان سخن یزگردبفرمود تا پور هرمزد راهکه رستم بدش نام و بیدار بودستاره شمر بود و بسیار هوشبرفت و گرانمایگان راببردبرین گونه تا ماه بگذشت سیبسی کشته شد لشکر از هر دو سویبدانست رستم شمار سپهربه ماه سفندار مذ روز اردچو از گردش روز برگشت سیرنگشتی سپهر بلند از برمچه گویم جز از خامشی نیست روینماند همی برکسی بر درازندارد کسی آلت داوریز تیمار گیتی مبر هیچ نامسرانجام خاکست بالین توبس ایمن مشو بر سپهر بلندچنان دان که از بی​نیازی کنددرازست گفتار چندین منازچو پرویز باتخت و افسر نه ایچه کرد این برافراخته هفت گردکلاه بزرگی به سر برنهادمنم پاک فرزند نوشین روانخور و خوشه و برج ماهی مراستنیازارم آن راکه مهتر بودهمان رزم و تندی و مردانگینه گنج و نه دیهیم شاهی نه تختبنداز کام و برافراز نامهمی ماه و خورشید بر سر گذشتفرستاد تا جنگ جوید ز شاهز هر سو سپاه اندر آورد گردبه پیماید و بر کشد با سپاهخردمند و گرد و جهاندار بودبه گفتارش موبد نهاده دو گوشهر آنکس که بودند بیدار و گردهمی رزم جستند در قادسیسپه یک ز دیگر نه برگاشت رویستاره شمر بود و با داد و مهر
1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  29  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search